|
|
|
|
|
حافـــظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/26ساعت 10 بعد از ظهر توسط نبراس میرابیان
|
||
|
|
|
|
|
بازمســـتان سـاز مـستی مـی زنند هوشیاران جــــمله دستی می زنند بر افق این سرخی خورشید نیست آتــشی بـرمـلک هســـتی می زنند ایـن عـــجب بــین عــابدان گاو را حـرف از یـــکتا پرستی می زنند مـردمـــــــان دروطــــن آواره را مـثل حـــیوان چوبدسـتی می زنند حق پرستان را ببین در گوشه ای لاف حــق و حق پرستی می زنند دسـته دسـته پـشت هـم آمـاده مرد جمله حـرف از تنگدستی می زنند چشمشان این جوی خون را دیده و بـاز سـاز خـود پـرسـتی می زنند . . . |
||
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
شهر آرائید چـــــون دلدار مــــن لبخند زد چینــی بشکسته ی دل را زنو پیوند زد
هیزم ازعشق و شراری از لب لعل آفرید واندر آن آتش دلم را همچنان اسپند زد آن کبوتر را که عمری در هــوا آزاد بود با دو دانه گندم ازمهر ووفا در بند زد تلخ بود و بد زبان اما به یک شب ناگهان معجزی از غـیب آمد بر زبانش قـند زد چون کویری بودم و مرداد گوئی در تنم رحمتش بر پیکر من برفی از اسفند زد |
||
|
|
|
|
|
قـــــربان قــــد نازت وقــــربان نگاهت صــد شعرفرو مانده به دیوان نگاهت گالیله غلط گفت زمین دردوران است دوران همه درگــــردش کیوان نگاهت عابد به نــماز ایستد و ســجده گذارد من ســـجده به تو آرم و ایوان نگاهت تو مسجدی و قبله ای و صومعه ودیر دینــم تو وایمان مــــــن ایمان نگاهت کافرشدم ازعشقت وترسم به قیامت ســــــوزند مرا از غـــم حرمان نگاهت یا شاید از اقبال من و رحمت رحمــن بخـــــــشند مرا خاطر احسان نگاهت |
||
|
|
|
|
|
دیده گریان وعـــجب حال غریبی دارم دردلــــــم بار دگر شوق حبیبـــــی دارم باز فـــردا شـــود آدینــه و من منتظرم بـــــــهر دل وعــده دیدار طبیبـــــی دارم نازهـا میـــــــکند و باز از او ناز کــشم خوش به حالم که ازاین نازنصیبی دارم نیک دانــم نبود غــــافل از احــوال دلم بـه وفـــــاداریش ایمان عجیبــــی دارم چون مسیحاست که همراه شودبایارم هوس مــــیخ شدن روی صلیبی دارم صبحگاهــــان بروم باز صـــدایش بزنم منکه با خاک رهش الفت و طیبی دارم صبح آدینه چه جمعی برودسوی حرم من دراین عشق ببین چند رقیبی دارم |
||
|
|
|
|
|
ماه زیباست ولی ازسنگ است
دل ما هـم که درونش جـنگ است آخر جــــنگ به این نکته رسید هرکه زیباست دلش ازسنگ است گو برو فکر شــب و سرما کن هر که از گـــفته مـا دلتنــگ است عشـق بازی ندهـد نان ونمک خانه ام بهر خودم هـم تنگ است آخرش رفــته خـودش باز آیــد او که اکنون به هوای جنگ است |
||
|
|
|
|
|
سلام برو بچ من آمدم |
||