برگزار شد
به من هم زنگ زدند گفتند بیا . همایش برگزار شد خیلیها شعر خوانی کردند الحق والانصاف شعرهای
زیبائی هم خوانده شد اما نمی دانم به لطف حروف الفبا که اسم و فامیل ما همه اش آخر میشود یا به
لطف وقت کم یا قسمت نوبت ما نشد شعر بخوانیم
به هر حال ضرری که نداشت کلی هم استفاده کردیم اول اینکه کلی شعر گوش دادیم دوم اینکه خیلی از
دوستان را که خیلی وقت بود ندیده بودیم دیدیم دوتا معذرت خواهی گیرمان آمد یکی خصوصی و یکی
عمومی وازهمه مهمتر اینکه ظهر نهار یک چلو مرغ خوردیم جای شما خالی
حالا آن دوتا شعری که قرار بود بخوانم ولی نخواندم را برایتان می نویسم خیلی ممنون ........
دوفیلم با یک بلیط - نبراس میرابیان (ناشناس)
یک روز رفتم سینما تـــــــــــا بـــــــــــــا هنر حالی کنم
این قلب و روح خســــــــــــته را از درد و غم خالی کنم
یک فیلم عشقی بود امـــــــــــــا صــــف آن خیلی بلند
من هم نمی آمد خوشـــــــــــــــــم از داستانهای چرند
یک فیلم دیگر بود امــــــــــــــــــــــا محورش بود اعتیاد
تا دیدم اســـــمش را بدهکاری هـــــــــــمه آمد به یاد
در سینمای دیگــــــــری یک فیلم بـــــــا موضوع جنگ
این فیلم بهتر بـــــــــــــود از معشوقه و دود و سرنگ
آرام و خلوت بود هـــــــــــم در گیشه و هم سالنش
از درد بی کاری نـــــــــــــــگهبان لاک می زد ناخنش
رفتم درون سالنــــــــــــــــــش تاریک بود و بس خنک
چندین نفر آنجا مــــــــــــــــــــثال خار در دشت نمک
تا فیلم شد آغاز مــــــــــــــــن محو تماشایش شدم
با هر شهیدی شاهـــد و هم رزم و هم پایش شدم
اما ردیفی آنـــــــــــــــــــــــــــــطرفتر بود بزم دیگری
یک جفت آدم داشــــــــــــــــــــتند انگار عزم دیگری
گفتم نگاهم را نرو آن ســــمت عیب است ای پسر
شاید که بر هم محرمــــــــــند و نیست انگاری دگر
اما مگر می شد که از آن صـــــــحنه ها غافل شوم
گاهی به نقش پرده و گاهی به این سو می شدم
آنجا حلالم کن بیا تا مــــــــــــــــــن ببوسم روی تو
اینجا گذر شــــــــــد بوسه و قربان آن ابــــــروی تو
آنجا به خشم و کین پر از خــــــون پیکر سرباز شد
اینجا به ناز و غــــــــــــمزه ای دستار از سر باز شد
آنجاتنفس می دهد یــــــــــــــک یار بر همسنگرش
اینجا شبیهش صحنه ای .بـــــــــــرگرد دیگر ننگرش
آنجا در آغوش رفیقی جــــــــــــسم بی جان و رمق
اینجا هم آغوشی و من از شــــــرم می کردم عرق
..........
بایک بلیط آنجا دو تـــــــــــــــــا کردم تماشا من ولی
ای کاش می رفتم هـــــــــــــمان در سینمای اولی !
------------------------------------------------------------------------------------------------
شب وسکوت ... - نبراس میرابیان (ناشناس )
شب و شکوت و صدای زنی که می خواند
زنی که ناله و آهش به نوحه می مـــــــاند
نشسته خسته و در دست عکس دلدارش
به موج خاطره ها غــــــــرق گشته افکارش
ســــــــلام حاجی بی کعبه و منای مـــــن
نشسته ای و کـــــــــنارت پری به جای من
عجول بودی و رفـــــــــتی و طاقتت یک ماه
ببین تو طاقت چشمم هـــــنوز مانده به راه
رها نمودی و رفتی مــــــــــــــــرا تک و تنها
تو رفتی و مـــــن و دل ماندم غــــــــم دنیا
در آن زمانه که رفتی بــه سوی دشت بلا
مرا تو وعده نمــــــــودی بری به کرب و بلا
عزیزم از تو چه پنهان . بهـــارقسمت شد
گمان کنم که دعای تــــــو استجابت شد
چه دیر بود ولی وعـــــــــده سفر حق بود
چرا که قول تو از مــــــــــــنبعی موثق بود
یکی یکی و جدا سر نوشـــــت ما این بود
من و خیال تـــو ماه عسل چه شیرین بود
سفر به شــــــــهر حسین و زیارت عباس
سعادتی ابـــــــــــــدی بود و آخر احساس
منی که از قِبَلَت داشـــــــــــت ادعا بسیار
در آن میانه بشد پــــــاک از خودش بی زار
من از غریبی زینب چـــــــــه خوب فهمیدم
بدیدم آنچه کـــــه تـــــا آن زمان نمی دیدم
گلایه ای بنمودم شهید شـــــــــــــد شوهر
نمانده بر سر من ســــایه ای از آن همسر
نداشنیدم از او بی خــــــبر چه می خوانی
که سایه اش به سرت هست و تو نمیدانی
مکن گلایه از ایـــــــن درد و بشنــــو از زینب
کشید رنج و به زاری نــــــــــمی گشاید لب
اگر شهید تو با یک گــــــــلوله جان را باخت
به روی جسم شهیدم که اسب دشمن تاخت
یقین کـــــــــــــه وقت وداع تـــــــو بود در مدفن
ولی وداع مــــــــــــــــن و او به وقت جان کندن
اگر شهید تو را دوســـــــــــــــــــــتان وی بردند
سر برادر من بر فـــــــــــــــــــــــــــراز نی بردند
چه گویمت که نخواهـــــی بفهمی احساسم
در آن زمان که بشـــــــــد قطعه قطعه عباسم
کدام ناله بکاهـــــــــــــــــــــــــــد غم علی اکبر
چگونه با تو دهم شـــــــــــــــــــرح مسلخ اصغر
شنیده ای که چه سان گـــــشت قاسمم داماد
بجای هلهله با اشــــــــــــــــــــــک و ناله و فریاد
.....
شب وســــــــــکوت و صدای زنی کــــه می نالد
زنی که دیگــــر از این پس بـــــــه خود نمی بالد
طلوع روز جدید آسمان چـــــــــــــه غمناک است
برای عکس شهیدی کـــــــــز اشک نمناک است
[ اشعار مذهبی ]
+ نوشته شده در ساعت 1 بعد از ظهر توسط نبراس میرابیان
چشم و ابروی تو دیشب فتنه برپا کرده بود
شهر دل را مــــــــرکز آشوب و بلوا کرده بود
دختر جادوگر این سحری که بر ما کرده ای
مرده را جنباند ، انگاری مســـیحا کرده بود
نیش بر دل زد زبانــــــت مار بود انگار ، نه
اژدهائی از عصا دســتان موسی کرده بود
ترسي از آهم نـــداری لااقل از حق بترس
آدم آدم بود اگــــــر او ترس عقبی کرده بود
یونس از قهر الهی شد گـــــــــرفتار نهنگ
چون که آن پیغمبر حق،ترک اولی کرده بود
هر که از روهــــــــای زیبا روی گرداند بدان
او دغل بازاست و این ازعشق حورا کرده بود
آرزوی جنت و حور و قصورش در ســر است
ما نمائیم آنچـــه را بابای زهـــــــرا کرده بود
النکاح سنتی گفـــت و بـــــــــه قربان لبش
نصف دین را با همین یک جمله احیا کرده بود
روزی از کارت پشیمان می شوی آن روز من
می کنم کاری که یوســـف با زلیخا کرده بود
[ اشعارعاشقانه ]
+ نوشته شده در ساعت 10 بعد از ظهر توسط نبراس میرابیان
پـسری داشـــت درد بـی درمان مــادرش بــود دائـــما نــالان
هـرچه دکتر در ایـن ولایت بود هـمـگی رای داده بر سرطان
چـنـد روزی اگـر خـدا خـواهـد مرگ او را دهـد مجال و امان
مـادرش چـاره ای نـدیـد مـگــر مـتـوسـل شـدن به شاه ضمان
مـگـر او را شـفا دهـد از غـیب هـشـتمین اختر زمین و زمان
بـا دعـا و ســلام راهــی کــرد گوشه ی جان به مشهد جانان
آب در دست و اشک در چشمان هردوراریخت پشت پای جوان
پــسر امــا نـبـرد فــرمــانــش بـردش از راه سـسـتـی ایمان
دل مادر به بوسه ای خوش کرد درسرش داشت حیله ای پنهان
مــن کــه ایــن چند روز دنیایـم می روم عشق و حال با یاران
دسـت در دسـت یـار راهی شـد سوی ساری ورشت ولاهیجان
روزهارا بگشت و شب تا صبح در بـغـل داشت سینه ی جانان
هفته ای رفت و موعد برگشت جـانـمـازی خـریـد از تهـران
دکـتـرش تـا دو بـاره او را دیـد سجده ای کردو گفت یا سبحان
پــسـر از هـوش رفت تا فـهمید که مرض گشته بی دوا درمان
دیـد در خـواب وقت بی هوشی چهره ی آن امـام(ع) را خندان
گـفـت بـا او چـرا چـنیـن کردی بـا مـن پـای تا به سر عصیان
پـاسـخـش داد اشـک یـک مـادر می کـند دفع مکر صد شیطان
التماس دعا
[ اشعار مذهبی ]
+ نوشته شده در ساعت 10 بعد از ظهر توسط نبراس میرابیان
افـتـاده سـوار خـنــده دار اسـت چـــون بـارش بـــرف در بهار است
ایـن آمـــدنــت چـــه ســــود دارد وقـتــی کــه تـو را هـزار یار است
دل را بــــه جـــوانــیـــم ربـــودی حالا چـه کـنـم که دل نـزار است
عــقــل آمــد و رهــبـر دلـم شـد دیگر سر او به کسب و کار است
ایــن قــاطر خــوش رکــاب دیروز امـروز نــه مــال حــمل بار است
صــبحی کــه به آن امـید بستی اکنـون شبـهی ز شـام تار است
ایـن دخـتـر دل کـه بـود مـستـور حــالـا بــــه تـهـــوع ویــــار است
بـیـهـوده نــزن بـــه هـیـزم آتـش ایـن کـاسه ء آب بـی بـخار است
آنکس کـه بـه ریل خیره می شد امــروز ســــوار بــر قــطـار است
تــریــاک دو چـشـم هـرزه ات را آنکس بـخرد کـه بـس خمار است
آنـروز کـــه مـثـل گــل تـنـت بــود گـفـتی کـه حریف مـن هزار است
حـالـا کــه گــلـاب تـو گــرفـتــنــد بــر آیــنــه ات بــسی غـبـار است
افـتـاده ای و نـگیــرمــت دســت افـسـوس که زنـدگـی قـمار است
[ اشعار طنز ]
+ نوشته شده در ساعت 10 قبل از ظهر توسط نبراس میرابیان





