پـسری داشـــت درد بـی درمان مــادرش بــود دائـــما نــالان
هـرچه دکتر در ایـن ولایت بود هـمـگی رای داده بر سرطان
چـنـد روزی اگـر خـدا خـواهـد مرگ او را دهـد مجال و امان
مـادرش چـاره ای نـدیـد مـگــر مـتـوسـل شـدن به شاه ضمان
مـگـر او را شـفا دهـد از غـیب هـشـتمین اختر زمین و زمان
بـا دعـا و ســلام راهــی کــرد گوشه ی جان به مشهد جانان
آب در دست و اشک در چشمان هردوراریخت پشت پای جوان
پــسر امــا نـبـرد فــرمــانــش بـردش از راه سـسـتـی ایمان
دل مادر به بوسه ای خوش کرد درسرش داشت حیله ای پنهان
مــن کــه ایــن چند روز دنیایـم می روم عشق و حال با یاران
دسـت در دسـت یـار راهی شـد سوی ساری ورشت ولاهیجان
روزهارا بگشت و شب تا صبح در بـغـل داشت سینه ی جانان
هفته ای رفت و موعد برگشت جـانـمـازی خـریـد از تهـران
دکـتـرش تـا دو بـاره او را دیـد سجده ای کردو گفت یا سبحان
پــسـر از هـوش رفت تا فـهمید که مرض گشته بی دوا درمان
دیـد در خـواب وقت بی هوشی چهره ی آن امـام(ع) را خندان
گـفـت بـا او چـرا چـنیـن کردی بـا مـن پـای تا به سر عصیان
پـاسـخـش داد اشـک یـک مـادر می کـند دفع مکر صد شیطان
التماس دعا
[ اشعار مذهبی ]
+ نوشته شده در ساعت 10 بعد از ظهر توسط نبراس میرابیان
افـتـاده سـوار خـنــده دار اسـت چـــون بـارش بـــرف در بهار است
ایـن آمـــدنــت چـــه ســــود دارد وقـتــی کــه تـو را هـزار یار است
دل را بــــه جـــوانــیـــم ربـــودی حالا چـه کـنـم که دل نـزار است
عــقــل آمــد و رهــبـر دلـم شـد دیگر سر او به کسب و کار است
ایــن قــاطر خــوش رکــاب دیروز امـروز نــه مــال حــمل بار است
صــبحی کــه به آن امـید بستی اکنـون شبـهی ز شـام تار است
ایـن دخـتـر دل کـه بـود مـستـور حــالـا بــــه تـهـــوع ویــــار است
بـیـهـوده نــزن بـــه هـیـزم آتـش ایـن کـاسه ء آب بـی بـخار است
آنکس کـه بـه ریل خیره می شد امــروز ســــوار بــر قــطـار است
تــریــاک دو چـشـم هـرزه ات را آنکس بـخرد کـه بـس خمار است
آنـروز کـــه مـثـل گــل تـنـت بــود گـفـتی کـه حریف مـن هزار است
حـالـا کــه گــلـاب تـو گــرفـتــنــد بــر آیــنــه ات بــسی غـبـار است
افـتـاده ای و نـگیــرمــت دســت افـسـوس که زنـدگـی قـمار است
[ اشعار طنز ]
+ نوشته شده در ساعت 10 قبل از ظهر توسط نبراس میرابیان
نبراس nebras
وبلاگ اشعار نبراس میرابیان (ناشناس)
لطفا"برای انتخاب صفحه ءاشعارر مورد نظرروی آن موضوع کلیک کنید
صفحه’ میراب (اشعار عباس میرابیان)
[ اشعار طنز ]
+ نوشته شده در ساعت 2 بعد از ظهر توسط نبراس میرابیان
باز هـــم پائــیــز آمــد فـــــــصــل درس و مـــدرسه
بـاز هـم در خــاطــرم شــد زنــده جـبـر و هـندسـه
یــاد ایامــی کـه مـا هـر روز عـاشـق مـی شـــدیم
با نـگـاه و چـشمـکی رنــگ شـقایق مـی شـــدیم
تادل شب جـای درس و مــشق و تـمرین و حساب
نامـــه هـــا را جــای مــی دادیــم در جــلد کــــتاب
نامــه هـائـی مــملو از اشــعـار عـاشق پـیـشه ها
نـقـش قـلـب و تیر و خون و بـیسـتون و تـیشـه ها
زنـــگ اول چـــــــار راه و زنـــگ آخـــر ایــســتـــگاه
کــم تــوقــع بــود ایـــن دل ســیـر می شد با نـگاه
پـــــرسـه هـای بـی هــدف دائــم مــیان کوچه ها
دوره بـــقـــالـــی و دزدیـــــدن آلــــــوچـــــه هـــــا
دائــمــا ســاز مــخــالـــف بــی تــامل بــی درنــگ
داســتـانـهـای هــدایــت نـــشئـگی بــا دود بـنگ
عــشــق لاتــی و نــسـق در پــارکـــها و کوچه ها
بــــاز مـاشــیــن کــمیته بـــا فــرار بــچـــه هــــــا
رفـــت دوران جـــــــوانـــی در پـــی کـــار تــــبـــاه
مــانــده تـنـها یـادگـاری حـسرت و افـسوس و آه
کاش در دلــهــای مـــا جــــائــی بـرای تـرس بــود
کــاش در قــامــوس مــــا جــائی بــرای درس بود
کاش در آن روزهــا یــار مــــدرس مـــی شــدیــم
شاید اکنون مثل خیلی هــا مهندس می شدیم
کاش میشد ماهم از آن درســخوانها می شدیم
تا کـه سـر مشقی بـرای این جـوانها می شدیم
کاش آنــروزی که می کــردنــد بــیرون از کــلاس
باز می گـشتـیـم و مـی کردیـم عـجز و التـماس
کاش ناظــم فــرصتی دیگر به مــا مــی داد لیک
کـرد امــضـا عــاقــبــت اخــراج بـا خـودکـار بـیـک-
[ اشعار طنز ]
+ نوشته شده در ساعت 9 قبل از ظهر توسط نبراس میرابیان





