تبليغاتX
نبراسNEBRAS
قالب وبلاگ
نبراسNEBRAS
وبلاگ شعر نبراس میرابیان  

برای انتخاب موضوع دلخواه روی آن کلیک کنید

در غیر اینصورت کلیه اشعار به نمایش در می آید

اشعار طنز

اشعار عاشقانه

اشعار اجتماعی

اشعار مذهبی

اشعار عباس میرابیان (میراب)

مقالات و مطالب متفرقه

فهرست کلیه اشعار وبلاگ

[ پنجشنبه 1390/01/04 ] [ 2 قبل از ظهر ] [ نبراس میرابیان ] [ ]

سلام علیکم

اگه فکرمیکنید آدم پاستوریزه ای هستید این شعر رونخونید چون مطابق قوانین اروپا این شعر  ۱۸- است اروپای شرقی ۱۶- و ایران کلیه سنین -

ماجرائی از سربازی - نبراس میرابیان

سرباز بودیم وجوان اطراف شهراصفهان

من با دوتا از دوستان بودیم آن شب پاسبان

یک ساعت ازشب رفته بودو ساحل زاینده رود

از لابلای بوستان نزدیک بیشه ناژنان

یکباره نوری شد پدید و ناگهان شد ناپدید

بیدار کردم دوستان هم اصغر و هم کامران

جستی بزد اصغر زخواب و گشت دنبال خشاب

ازترس آنجا کامران آبی شد از زیرش روان

گفتم تامل کن ببین شاید که باشد یک کمین

گفت اصغر این آدمکشان هستند آنجا بی گمان

حتما"کسی را کشته اند اینجا جسد آورده اند

فردا ببینی بی گمان یک کشته بی نام و نشان

گفتم که از شر دور شو امشب بیا و کور شو

سودی ندارد داستان و آخرش باشد زیان

اما در آن شب گفتگو اصلا" نشد در گوش او

می گفت من تا پای جان در راه امنم جان فشان

رفتیم نزدیک محل او از میان من از بغل

رفتیم تا نزدیک آن دیدیم آنجا یک ژیان!!!!

آهسته و گاهی شدید بالا و پائین می پرید

آنجا فنر های ژیان مانند مرد تارزان!

اصغر به دستش آجری آنگاه مثل تندری

بشکست درهای ژیان و رازهائی شد عیان:

آقا و خانم چشمها بیرون زده از پلکها

مانده میان ترس جان و کردن عورت نهان!!!!!!!

اصغر کشید او را برون بیچاره بختش شد نگون

فریاد میزد الامان و الامان و الامان

سرکار قربا قدت قربان آن پیراهنت

یک لحظه از کارت بمان تا من بگویم داستان

تا نیم ساعت بی عدد می زد به او مشت و لگد

من ایستادم در میان گفتم: نکن با او چنان

گفتم: که بر گو قصه ات شاید که سر شد غصه ات

گفت : این زن من در ژیان از ترس مانده از بیان!!!!

سی سال او را شوهرم او نیز باشد همسرم

اما زبخت شوممان گشتیم ما بی خانمان

دارم اجاره یک اتاق و صد ترک دارد به طاق

همراه فرزندانمان هستیم آنجا بچه جان

تو هم اگر بودی پسر این خاک می کردی به سر

بهر جلای جسم و جان می آمدی در بوستان

از شرم ساکت گشتم و از جا بلندش کردم و

گفتم: که ای بی خانمان دارد خدائی آسمان.....

این قصه باشد واقعی شاید که در یک موقعی

دیدی تو ماشین ژیان یاد آر از آن بی زبان....

شاعر زبانت تند شد آهنگ نانت کند شد

ای ناشناس بی نشان برکش تو زیپ این دهان

                       نبراس میرابیان 


برچسب‌ها: نبراس میرابیان, شعر طنز, سربازی, ژیان, 18
[ یکشنبه 1391/02/17 ] [ 0 قبل از ظهر ] [ نبراس میرابیان ] [ ]
[ یکشنبه 1391/01/27 ] [ 12 بعد از ظهر ] [ نبراس میرابیان ] [ ]

صفر رفت و محرم رفت اما باز هم شام است

سر هر کوچه و هر مسجدی یک عکس بر بام است

بنازم من به این سوراخ هر کس عشق آن دارد

که نامش را کند در آن و در رویای فرجام است

بخار معده ی هر کس که بالا زد به مغزش زد

خودش را نامزد کرده ولی اندیشه اش خام است

شنیدم یک نفر می گفت من قدرت نمی خواهم

ولی تکلیف این خدمت برایم وحی و الهام است

یکی پنهان بگیرد دست محرومان ولی قبلش

تمام خلق می فهمند کار حاج بهرام است

بساط وعده ها پهن است در هر جشن و مهمانی

به ظاهر خنده و بوسه ولی سودای ارقام است

یکی از وام می گوید یکی از راه و از جاده

یکی هم وعده اش افزونی داروی حمام است !!

تمام جنگ ها و صلح ها در پرده و پستو

فقط یک مشت کاغذ پاره سهم مرد ناکام است

برای مردم بی کار و بی تفریح شهر ما

بساط نامزدبازی فقط تفریح ایام است

شنیدم دختر همسایمان هم نامزد کرده

من او را می نویسم دختری خوشرو و خوشنام است

                                   نبراس میرابیان


برچسب‌ها: نبراس میرابیان, انتخابات, نامزد, طنزانتخاباتی, نامزدبازی
[ پنجشنبه 1390/12/04 ] [ 11 بعد از ظهر ] [ نبراس میرابیان ] [ ]
[ دوشنبه 1390/09/28 ] [ 11 قبل از ظهر ] [ نبراس میرابیان ] [ ]
اولا" سلام علیکم

دوما"عید قربان و غدیر باهم دیگه مبارک

سوما"این هم عیدی بنده حقیر بلا تقصیر به همه ی دوستان:

یک دسته ی گل می خرم یک شب برای همسرم

مثل کبوتر می شوم تا بام منزل می پرم

با آتش بوسه برایم در اجاق دستها

آغوش بازی می پزد منت گذارد برسرم

با آن نگاه دلفریبش دلربائی می کند

آرام نجوا می کند:خسته نباشی سرورم

بعد از کمی تاریک میگردد اتاق و شمعها

با رقص آتش شعله ور کردند فکر و باورم

در لحظه ی حساس ناگه یک پیامک می رسد

یک جمله بود آن هم همین:امشب می آئی دلبرم

تاریک روشن می شود احساس طغیان می کند

انگار می ریزند آب سرد روی پیکرم

گل بایگانی می شود جنگ جهانی می شود

دشنام می گوید تمام قوم حتی مادرم

می گویمش با صد قسم:این اشتباهی آمده

اما جوابم می دهد:تو فکر کردی من خرم؟

بشقاب و دمپائی و صدها دسته جارو می زند

من هم که عریان می خورم انگار قوم بربرم

همسایه باران می شود بر پشت بام و پشت در

حتی شنیدم یک نفر با مشت می زد بر درم

بر دکمه های گوشیم با خشم ضربت می زند

می گوید:آن بدکاره را امشب به مسلخ می برم

از آنطرف یک مرد خواب آلود پاسخ می دهد:

ساعت نداری خانتان؟فردا برایت می خرم

.....

آرام می آید کنار پیکر بی جان من

آهسته می گوید:مرا می بخشی آیا شوهرم؟!

[ پنجشنبه 1390/08/19 ] [ 0 قبل از ظهر ] [ نبراس میرابیان ] [ ]

من سوادم نمی کشد ای داد

که کنم این همه حساب زیاد

ای دمش گرم آنکه مارا کرد !!!

آشنا با شمردن اعداد

شاید او هم سوادش این حد بود

چون که میلیارد را ندادم یاد

لیکن اکنون وطن ترقی کرد

تا علم کرد برجک میلاد

دزدها منطبق بر این قانون

جیبهاشان شده بزرگ و گشاد

در عجب مانده ام که آقایان

از چه اینگونه گشته اند آزاد

ای بنازم به این عزیزانی

که به جان گوش داده حکم جهاد!!!

پس چه شد ناگهان به یکباره

دردش آمد یکی و زد فریاد!؟

حتما آن روز وقت تقسیمش

سهم آن شخص از قلم افتاد

اوهم آتش گرفت یک جایش!

از فشار درون به بادش داد.......

گفته بودند:کم زیادی گو

ما که گفتیم هر چه بادا باد

این زبان آخر از سر سرخی

کله ام را دهد به دست باد!

غم نخور آخرش در آن دنیا

یک خدائی نشسته در مرصاد.......

 


برچسب‌ها: نبراس میرابیان, اختلاس, میلیارد
[ جمعه 1390/07/01 ] [ 1 قبل از ظهر ] [ نبراس میرابیان ] [ ]
                                          استاد شهریار

           روز بزرگداشت استاد شهریار و شعر و ادب فارسی گرامی باد

[ یکشنبه 1390/06/27 ] [ 6 بعد از ظهر ] [ نبراس میرابیان ] [ ]

ماه رمضان رفته و ایام وصال است

چشم همه عشاق به دنبال هلال است

بایار به گلزار بیا و چو طلبکار

یک بوسه طلب کن که دو صد بوسه حلال است

ایام زیاد است و گشاده در توبه

تا روز قضا عمر دراز است و مجال است

خندیدن و خنداندن از امروز روا شد

چون غصه و اندوه در این روز محال است

بخشنده شو و دست بگیر از من سائل

بازنده بود هر که پی مال و منال است

در نامه ات امروز فقط نیک نویسند

مامور خطاهای تو کور و کر و لال است

زیباست جهان نیست در آن زشت سیاهی

ایزد فقط امروز خداوند جمال است

برخیز که باهم برویم از پی جائی

کاندر گذرش چشمه ای از آب زلال است

باغی و درخت و چمنی سبز بیابیم

جائی که شبیه دمن سبز شمال است

بردار متاعی که در آن راحت جان است

آن تلخک شیرین که سزاوار زغال است

آتشکده ای ساخته و حلقه به دورش

چون سرخ شود سینه ی آن موقع حال است!!

هر کس که بپرسید از این وضع بگوئیم :

این آتش افروخته از بهر بلال است

ایراد نگیرید بر این شاعر بدبخت

تریاک و بساطش صور ذات و خیال است

گفتند می و ساغر و پیمانه و ساقی.

نوشیده و گفتند که عرفان و کمال است

تا لب بگشودیم مگر نیست جز این راه؟!

گفتندکه : خامی تو اسباب سوال است

ماهم ز ره نشئه کمالات بیابیم

سگ نیز در امثال همانند شغال است

اینها همه دوز و کلک و شعبده بازیست

گاه از پی نام است و گهی از پی مال است

ای دوست اگر در طلب و رهرو حقی

قرآن خدا راهنمایت به جلال است

دیگر سببی نیست که بیراهه بجوئی

در عرش پر از فرش چه حاجت به جوال است

تقواست فقط راه که او را بشناسی

عمر کلک و دوز و ریا رو به زوال است

[ چهارشنبه 1390/06/02 ] [ 9 قبل از ظهر ] [ نبراس میرابیان ] [ ]

در هر نــــماز و هــــــــــر دعـــــا ،کنکور دارد دخترم

خــــانم صــــــــدا می زد خــــدا :کنکور دارد دخترم

مگـــــذار حـــتی یک مـــگس بر بام مــــنزل بگذرد

آلـــــوده می گــــــــــردد هـــــوا ،کنکور دارد دخترم

تا نــشنود حتی صـــدا بــــند دلـــــش گــــردد جدا

یک هــــفته بی قاشق غـــــــذا، کنکور دارد دخترم

یک هفته ممنوع است دل حتی دریغ از بوسه ای

خــــانم جـــــدا آقــــا جـــــدا، کـــــــنکور دارد دخترم

پائین بکش آن دیــــــش را خاموش کـــــن برنامه ها

بیــــرون بـــکش آن سیــــم را ،کــــــنکور دارد دخترم

او می دهـــــد کنکور و من دارم رژیمی در غــــــــذا

بـــــاد شــــکم هم بی صدا ، کنـــــکور دارد دخـــــترم

ای کاش بـــــــــر این قائله امـــــــــسال پایانی شود

تا ســـــالهای ســــالهـا ، کــــــــــــــــــنکور دارد دخترم

[ یکشنبه 1390/05/09 ] [ 0 قبل از ظهر ] [ نبراس میرابیان ] [ ]
بخت اگر بسته شده ناله و زاري بس كن

[ شنبه 1390/01/13 ] [ 11 قبل از ظهر ] [ نبراس میرابیان ] [ ]

نوبهار و لب یار و چـــــــــمن و سبزه و گل

تنبک و تار و سه تار و نی و سنتور و دهل

ســیزده بــود و بــه در بــودم و در مــال آقـا

چــه صفـائی بــنمودیم و سپس قلعه ی تل

رقص بـاد و همه شاد و پی گشت و تفریح

چشــم مــا مـانـده به رقصیدن آن یار تپل

من نـبودم تـک و تـنها کـه در آن جـمـعیت

زده بــودنــد چــه بسیار به آن ساحره زل

جمع عشاق همه جـــمع و ز دور و نزدیک

می رسـیدنـد بـقیه هــمــه از راه و سبل

آن الاقی که ســواری به رعــــیت می داد

کردآوازی وخوانداین دوسه خط برنت سل

که بهار است و چمن سبز و علف تازه بیا

رخت نو تن کن ونازی کن وبرکن این جل

جـوی آبــی و کـبابـی و درخــت و ســایـه

شــکمی ســیر و دلــی گــیر صدای بلبل

مال مفتی و تو مهمانی و شرط خــوردن

همه آن است که بندی تو کمربندت شل

بـخت اگر بسته شده ناله وزاری بس کن

گــره ای بــند به یـک سبزه و برگ سنبل

عـــید نــــوروز عـــجب فــــایده هائی دارد

بــفروشیـم در آن مــانده و جـــنس بنجل

رفــت ســـرمای زمـستـان و هـوای دلگیر

رفــتـن زیـــر پـــتـو خـــوردن آش قــــلقل

چــه هوائیست به اهـواز دراین فصل بهار

رونــق انداخته از ســاری و رشـت و بابل

دختران در پی شوهرهمه درعشوه گری

پسران مــثل خروسی همه بر سر کاکل

لــب کــارون کــه بـیـامـد قـدمی زد دلدار

ماهمه چشم به راهش به کناراین سرپل

حال خوبیست گذار و سفـر و گشت اما

زود بــرگــرد کــه خــوابــت نبرد پشت رل

پخش ماشین به توقف نکنی روشن که

از دمــاغت همه بیرون شود از دادن هل

عذر می خواهم و شرمنده گوش عالی

که شـنیدید اراجــیفی از این شاعر خل

یعنی ها: مال آقا :منطقه ای تفریحی در خوزستان

             قلعه تل: این هم شهری زیبا در خوزستان

             قلقل: نوعی آش محلی شوشتری

              شاعر خل : خود اینجانب !

[ دوشنبه 1390/01/01 ] [ 1 قبل از ظهر ] [ نبراس میرابیان ] [ ]

دلبری دارم کلاسش عالی است

                                   برق چشمش باعث بی حالی است

با قدمـــــهایش زند بر دل سه تار

                                   بوی عـــــــــطرش می رود تا سبزوار

قد او مـــــیلاد را شــــــرمنده کرد

                                   ابرهــــا را دیـــــدنش بارنـــــــده کرد

رنگ مویش رنگ خورشــــید جنوب

                                   روی ساحل می کند وقــــتی غروب

خنده های دلکشـــــش رویای من

                                   نیش او زهـــــــــری تر از صد پیر زن

صف کشیده عـــاشقان مثل قطار

                                   بی خبر می نامــــد او بی بند و بار

بگذر و بگذار او حسرت کش است

                                   یار ما انگور و او را کشـــمش است

بی خبر کارش گلایـه مندی است

                                   داستان گـــــربه و بو گنـــدی است

چــــون که چاقویش نمی برّد پنیر

                                    می کند بـــر ما ادای پنــــــــــد پیر

ای عــــــــــمو لیلا همان لیلا ولی

                                   کرده مــــــقدار کمی مـــــیزامپلی

بــــینیش با اینکه کار دکــتر است

                                   بهتر از مالم که مثل اشـــتر است

هیچ می دانی چرا کــرد این عمل

                                  تا شود شاید کمی بـــــــین الملل

داده موها از جــــــــلو بیرون کمی

                                 تا روابط خــــــوش کند با عــــالمی

دست در دســـــتان یاری می کند

                                 حس حسن همـــــجواری می کند

جامه تاز روی تـــــعمد تنگ نیست

                                 صرفه جوئی میکند این ننگ نیست

خاک عالم بر ســــــــر ما می کند

                                 عالمی را مست و شـــیدا می کند

نقطه چیــــــن الباقیش را خط بزن

                                جای آن ســــــنتور یا بــــــــربط بزن

من نمی دانم چرا خــــر می شوم

                                 آخرش ممنوع منبر می شوم .....

[ دوشنبه 1389/11/11 ] [ 5 بعد از ظهر ] [ نبراس میرابیان ] [ ]

صبوری کن دلــــــم با اینکه قدری درد سر دارد

غریبی درد دارد لــــیک دردی مخــــــــــتصر دارد

نترس از راه باریـــــــــکی که دارد رنــگ تاریکی

که پایانش خوش است وایستگاهی پرثمر دارد

ننال از بار ســـنگینی که بردوشــــــت نهد دنیا

زمین کارام می گردد چـــــــه باری بر کمر دارد

دلت خون است اما چاره کـن آن را به لبخندی

ببین آن لاله ی خــندان چه داغی بر جگر دارد

شکایت جای دارد پیش هـــر ناکس نگو دردت

ندارد رحــــــم در دل آنکه در دستش تــبر دارد

صبوری کن که می کوبد درت رایک شبی بختت

در آغوشت بگیرد دلـــــــــــــبری کز دل خبر دارد

[ دوشنبه 1389/08/03 ] [ 7 بعد از ظهر ] [ نبراس میرابیان ] [ ]
مشتریان گرامی :

نمی دونم کدوم دست شکسته ای دیشب وانت نیسان عزیزم رو

سرقت کرد

هم نونمونو بند اورد هم شعرمونو نامرد انگار که یه تیکه از وجودمو

دزدیده

دعا کنین پیدا بشه اکه نه باید یه سوگنامه براش بگم

پیشاپیش از همدردیهاتون مرسی کثیر

فعلا بای....

[ شنبه 1389/04/12 ] [ 4 بعد از ظهر ] [ نبراس میرابیان ] [ ]
قراربودتوبه کنیم شعرطنز نگیم اما نمی ذارن که هی می گن بگو........آقا خانوم خونم گردنتون بعد نگین نگفتی ها....

دلبر مــــــن ظلم به من می کنی      

موی خودت را که فشن می کنی

سهم من ازعشق تو اس ام اسی

شمش طلا بـــرهمه برمن مسی

قسمت مـــــن ناز تــــــو و آه تـــــو

از پـــس این گوشی همراه تـــــو

مـــادر یـــــک عالمی و زن پــــدر

می شــــوی از بـهر من در به در

وای از ایــــــــن عاشق رایانه ای

مــــردم از این بوسه ی یارانه ای

کــاش کـــــه یک روز بهارت شوم

مــــور شوی مورچه خوارت شوم

عشق تو هم سهمیه بندی شده

سهـــــم دلم حبه ی قندی شده

قلب خــــودت پاک و شرفمند کن

عشق خودت صاف و هدفمند کن

ناز و ادا کــــم کن و فقدی بــــده

شک نــکن و بوسه ی نقدی بده

آی در آن بورس حراجش نـــــکن

مال مــــــــرا صرف خراجش نکن

دولت عشق است نکن کوچکش

می خرم امروز بـــــیا این چکش

باز از عشق تو حماسی شـــدم

خر شدم و باز سیاسی  شـــدم 

من که نبودم همه اش خواب بود

ایــــن اثــــر از یک عرق ناب بــــود

باده حرام است ولیکن سراست

حکمش ازاعدام کمی کمتراست               تقبل الله   

[ جمعه 1389/04/11 ] [ 0 قبل از ظهر ] [ نبراس میرابیان ] [ ]
شـــــهر دل را قصــــد دارم باز نـــــور افشان کنم

پشت یک لـــــبخند درد و غـــصه را پـــــنهان کنم

چـــــــــون تو هستی درکنارم غم ندارم بی گمان

می توانـــــــم با نگاهت ســـــــخت را آسان کنم

می تــــــوانم بال بــــگشایم روم تا آســـــــــمان

جــــای ماه بی رمق چــــــــــــشم تو آویزان کنم

می تـــــــوانم با دوای بوســـــــــــــه از لبهای تو

این تــب و درد غــــریب عـــــــشق را درمان کنم

می شود عــــــــــریان کنم تن از لباس خستگی

تا شــــنا در آب این دریـــــای بی پایان کــــــــنم

کاش می شــد سینه ات را می گشودم تا در آن

خویشـــتن را تا ابد کـــــنج قفس زنـــــــدان کنم

امشب از عـــــــشق تو خواهم مرد اما قبل از آن

مـــهلتی ده شــــکر این نعمت به آن رحمن کنم

((ناشناسی))بی نشان بودم که خواهم بعدازاین

خویش را با عــــشق تو بر عــــرش جاویدان کنم

[ دوشنبه 1389/04/07 ] [ 1 قبل از ظهر ] [ نبراس میرابیان ] [ ]
گـــنجشک کــــوچک دل مــــن ای بــــهار من

آغــــاز روز هــــای خـــــوش روزگـــــــــار من

ای دســــــت مهربان تــــو با آن لــــــطافتش

آرام قـــلب ســـرکــش و بی اخـــــــــتیار من

رفــــتی بیا کـــه بـــه در شــــد ســــفید این

چــــشمان بی فـــــروغ پــــر از انـــــتظار من

زیــــبای مــن امـــید مـــن ای آفــــتاب و مهر

چــــشمت چراغ روشــــن شبهای تـــــار من

مــــــوسیقی کلام تـــــو اعجــــــــاز می کند

از ایـــن ترانه شــــد به جــــهان اعـــــتبار من

با یک نـــــگاه شعله زدی ســـــوختی مـــــرا

آتــــش زدی به زندگی و کسب و کــــــار من

والا مـــقام جای تـــو بالاتــــــر اســــــت لیک

یک دم حقیر کـــــــــن خود و بنشین کنار من

من ناشناس و شعر من املای عشق توست

ای شیخ و خواجه ی مــــن و ای شهریار من

[ سه شنبه 1389/04/01 ] [ 1 قبل از ظهر ] [ نبراس میرابیان ] [ ]
چــــــرا باران نمی بارد چـــــرا باران نـــمی بارد ؟

خـــــدا درد زمـــین تــشنه را آیــــا نـــــمی داند؟

حـــکیمی گــفت : از فــرط  گــناهان بـــشر دیگر

خــــدا می خـــواهد از روی زمین رویش بـــگرداند

ولـــی من خــــــوب می دانم چرا بارا ن نمی بارد

خـــدا می داند امشب دختری در پارک می خوابد

و درد مــــادر تنهای او را خــــــوب می فـــــــهمد

که امــــشب هرچه می گردد نمی یابد نمی یابد

خــــــدا می داند امشب شوهر آن بخت برگشته

خــمار و زار و  ســـر گردان کـــنار جوی می نالد

به باران نان خشک خانه ی همسایه می خیسد

و چــــیزی را نــــمی یابد پـنـیـری روی آن مــالد

خــــدا اینجا خـــــدا آنجا خــــدا پنهان خـــدا پیدا

خــــدا داند که سقف خانه های مــا تــــرک دارد

خــــدا ســـوراخ پنهـــان درون کـــفش مـی بیند

زمـــین تــشنه مــی بیند ولـــی باران نمی بارد ....  

[ سه شنبه 1389/03/18 ] [ 0 قبل از ظهر ] [ نبراس میرابیان ] [ ]

مــــن تــــازه جــــوان بــــودم و ایــــــام خزانی

افــــتاد دلـــــــم در پی مــــعشوق جــــــوانی

مــــن یــک پـــسر ســاده ی بی تجـــربه بودم

انــــــگار کـــه یـــک عـــمر پی دام شــــــبانی

اما طــــــرفم دخــتر خوش رو و خـــوش آهنگ

حـــیــــران فــــریبـــائی او خــــــــلق جـــهانی

صــدها نـفر از پـــیر و جـــوان عــاقـل و مجنون

افــتاده پــیــش بــا رنــو و بــــــــنز و ژیــــــانی

امـــا دل او در گــــــــــــرو ســــادگـــیم بـــــود

می گـــفت : کــه تــو ســرور و تـاج پــسرانی

آزار نــمــودنــد رقــیبــان چـــه غــمــم بــــــود

می رفـــت ز یـــادم هـــمه در عیش نــــهـانی

لــــو قـــلت عـــن الــعشرت فی اللیل اخـــاف

لا یــطبــع شـــعری و یــقــصـون لـــــــــسانی

تـــرسم که دهـــم شرح شــب وصـــل ولیـکن

شـــاید در گــــوش تـــو بـــگویم بـــه زمـــــانی

یک روز بـــه مــــن گـــفت : کــه ای یـــاور یکتا

دعــوت شـــده ام جشن بـــه میلاد فـــــــلانی

چون هرکسی آنجاست به دنبال حبیب اسـت

خـــواهم کـــه تــو هـــمراه شـــوی گــر بتوانی

گفتــم : بـــه جهنم تــــو بـــگـو بــا تــو بــــیایم

تـــنها نــگذارم کـــه بـــه یـــک لـــحظه بـــمانی

رفــــتم کــــت و شـــلوار گـــــرفتم بـــــه امانت

خوش تـیـپ شـــدم بــا کـــت و شـــلوار امانی

رفــتـیـم بــه جـــائی که در آن جشن بــپا بـــود

باغـــی کـــه ســـرش را ز تــهش هـــیچ ندانی

در حـــــال نــوازش طــرفی دســته ی مـــوزیک

آن ســـو بـــه نـــوازش طــرفی یـــاور جـــــانی

آن شـــوخ وشـــان جـــام کـــمر تـنگ دهان باز

تــقــدیم نـــمودند بـــه مـــن بــا چـــه بـــــیانی

گفتم : چـــه در آن اســت بــخندیده و گـــفتند:

جــــوشـــانده ی آب اســــت به لــیموی امانی

خـــوردیـــم و نـشسـتیم کــناری کــه بــه ناگاه

دیــــدم وسطــــم در پـــی رقــــص هـــــمگانی

شوری شد و حالی شد و دائم به چپ وراست

می گــشتم و سرمست و زکـــف داده عــنانی

پــــــرواز نــــمودیم بــــه آن ســــوی خـــــیالات

دیـــگر کـــه خـــبر داشـــت از ایـــن عالـم فانی

دیــگر نــه غــریب و نــه خودی مـاند در آن جمع

مــحــرم شــده بــر یــکدگــــــر آن جــمع روانی

ناگــاه چــــراغان هـمـه شــد یـــکسره خاموش

از آن طـــــرف بــــاغ بــــپا خــاســـت فـــــغانی

فـــــریاد زنـــان شـــد هـــمه ی جــمــع فـراری

گـــویـنـد بـه آن حــــال هــمــه نــشئـه پـــرانی

مـــردان هـــمــه در هـــیاءت ســبزینه مـــسلح

با مـــشـــت و لــــگد حــــمله و دشـــنام زبانی

دیــــگر چـــه بــــگویـــم کـــه تـــو الـــباقی قصه

از قـــــبــل بــدانـــسته و از پـــیـش بــخــوانــی

فردا مــــن و دلــــدار دو ســـلـــول مــــجـــــــزا

گویـــنـــد کــــه شــــلاق زند داد ســــــــــتانی

چــــشم چــــه کــسی بـود که بر عشرتمان زد

گــفــتم بــه تـــو ایــن قـــصه کـــه تــدبیر بدانی

[ دوشنبه 1389/03/03 ] [ 5 بعد از ظهر ] [ نبراس میرابیان ] [ ]

پشت چــــراغ قرمز این شــــهر پر خروش

آمد کــــــــنار پنجره یک بـــــچه گل فروش

آقا بیا و گل بخــــر از من گـــــــــرسنه ام

من بار فقر مادر و خـــواهر کشم به دوش

آهنگ جالبیست چــــــــــــه باحال می زند

بگذار لحظه ای بدهـــــــــم من ترانه گوش

گفتم بیا کـــــنار من و خـــــــوب گوش کن

ای جلوه ی نداری و ای مرد سخت کوش

آمد نشست و چنـــــــد گل از او خریدم و

خوشحال بودم از کــــرم خود به ژنده پوش

تا ســـبز شد چــــراغ تشکر نمود و گـفت:

باشد همیشه زندگیت غـــــرق عیش ونوش

ناگــــاه دیــــدم او که برفـــــتست با خـودش

بردســـــت کیـــف پــول من و حاصل فــروش

مــبهوت و مـــات مانده کــجا رفت آن پــــسر

از بـــوقهای پشــــت سرم آمـــدم به هـــوش

گــــفتم : نـزن تـو بـوق که از دســت این دلم

چـــون رادیـــات مــــغز من آورده است جـــوش

[ پنجشنبه 1388/10/10 ] [ 5 بعد از ظهر ] [ نبراس میرابیان ] [ ]
امشب سگان شام چه خــــــوش آرمــــیده اند

فــــــــردا هــــمین کـــــــــــلاب ددان دریــده اند

آنسوی جبهه نــــــور چـــــراغ هـــــدایت است

آنهــــا بــــرای خامشیش صـــــف کشیـــده اند

آن کودکان تشنــــــــــــه کنار شـــــــــط فــرات

ســــیراب گشتگان بــــــــه آب دو دیـــــــده اند

امشب حریم شـــــــــاه شهـــــــیدان کــــــربلا

از اشک خویش سرمه به چشمان کشیده اند

فـــــــردا قیامتیست بــــــــه صــــــــحرای کربلا

گـــــــــویا به صور وقــــــت خطائی دمــیده اند

....

[ شنبه 1388/10/05 ] [ 6 بعد از ظهر ] [ نبراس میرابیان ] [ ]

مرد آهسته در دکـــــــــان بست                         

                 رفت وپشت رل ماشین بنشست

راه افتاد به ســــــــــــــوی منزل

                 تاکند روز خــــــــــــــودش را کامل

همسرش مـــــنتظرش در خانه

                 می زند موی ســــــرش را شانه

می کند پنجره را بــــــاز و نگاه

                  می نماید زن مــــــشتاق به راه

باد آرام شــــــــــب زیبائیست

                 وای امشب چه شبی رویائیست

مرد هم توی ترافــــیک غروب

                  می شود باز اســــــیر و مغلوب

عابران در گذر از هر دو طرف

                  می دویدند پی کـــــــار و هدف

خواست قدری به جلوتر برود

                  ناگهان دید کــــسی می گذرد

خانم از راه گــــــذر کرد ولی

                 با خودش بــــرد از آن مرد دلی

کردباگوشه ء چشـــمش نازی

                 مرد هم باخــت دلش در بازی

شصت پا تا نوک مـــــوها لرزید

                تا که آن عشوهء شیرین رادید

دوسه متری پی اورفت وسپس

              نقطه چین شرح نمی گویم بس

...

ساعتی بعد پس از سیری کام

               خوردن گوشت از آن ذبح حرام

راهی منزل خود شـــد آن مرد

              خسته بی حوصله باگامی سرد

زن که پرسید:عزیزم دیر است

              گفت ذهنم همه جا درگیر است  

صبح تاشب پی یک لقمهءنان

                  می دوم گـــــیر نده خانم جان

شمعم و خاطر تو می سوزم

                  خسته ام خسته تر از هر روزم

...

رفت مرد و به اتاقش خوابید

                  عشوه و نــــــاز زنش را نخرید

زن پتو بر تن مـــردش انداخت

                 نظری بر تن ســـردش انداخت

گفت بی چاره گرسنه خوابید

                  بعد هم خم شد و اورا بوسید

...

سوخت نامرد از آن بوسهءگرم

                  تا سحرکردعرق از سر شرم               

...

[ سه شنبه 1388/09/17 ] [ 8 بعد از ظهر ] [ نبراس میرابیان ] [ ]
هفته پیش به همت بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس همایش شعر دفاع مقدس در اهواز

برگزار شد

به من هم زنگ زدند گفتند بیا . همایش برگزار شد خیلیها شعر خوانی کردند الحق والانصاف شعرهای

زیبائی هم خوانده شد اما نمی دانم به لطف حروف الفبا که اسم و فامیل ما همه اش آخر میشود یا به

لطف وقت کم یا قسمت نوبت ما نشد شعر بخوانیم

به هر حال ضرری که نداشت کلی هم استفاده کردیم اول اینکه کلی شعر گوش دادیم دوم اینکه خیلی از

دوستان را که خیلی وقت بود ندیده بودیم دیدیم دوتا معذرت خواهی گیرمان آمد یکی خصوصی و یکی

عمومی وازهمه مهمتر اینکه ظهر نهار یک چلو مرغ خوردیم  جای شما خالی

حالا آن دوتا شعری که قرار بود بخوانم ولی نخواندم را برایتان می نویسم  خیلی ممنون ........

دوفیلم با یک بلیط - نبراس میرابیان (ناشناس)                              

 

یک روز رفتم سینما تـــــــــــا بـــــــــــــا هنر حالی کنم

این قلب و روح خســــــــــــته را از درد و غم خالی کنم

یک فیلم عشقی بود امـــــــــــــا صــــف آن خیلی بلند

من هم نمی آمد خوشـــــــــــــــــم از داستانهای چرند

یک فیلم دیگر بود امــــــــــــــــــــــا محورش بود اعتیاد

تا دیدم اســـــمش را بدهکاری هـــــــــــمه آمد به یاد

در سینمای دیگــــــــری یک فیلم بـــــــا موضوع جنگ

این فیلم بهتر بـــــــــــــود از معشوقه و دود و سرنگ

آرام و خلوت بود هـــــــــــم در گیشه و هم سالنش

از درد بی کاری نـــــــــــــــگهبان لاک می زد ناخنش

رفتم درون سالنــــــــــــــــــش تاریک بود و بس خنک

چندین نفر آنجا مــــــــــــــــــــثال خار در دشت نمک

تا فیلم شد آغاز مــــــــــــــــن محو تماشایش شدم

با هر شهیدی شاهـــد و هم رزم و هم پایش شدم

اما ردیفی آنـــــــــــــــــــــــــــــطرفتر بود بزم دیگری

یک جفت آدم داشــــــــــــــــــــتند انگار عزم دیگری

گفتم نگاهم را نرو آن ســــمت عیب است ای پسر

شاید که بر هم محرمــــــــــند و نیست انگاری دگر

اما مگر می شد که از آن صـــــــحنه ها غافل شوم

گاهی به نقش پرده و گاهی به این سو می شدم

آنجا حلالم کن بیا تا مــــــــــــــــــن ببوسم روی تو

اینجا گذر شــــــــــد بوسه و قربان آن ابــــــروی تو

آنجا به خشم و کین پر از خــــــون پیکر سرباز شد

اینجا به ناز و غــــــــــــمزه ای دستار از سر باز شد

آنجاتنفس می دهد یــــــــــــــک یار بر همسنگرش

اینجا شبیهش صحنه ای .بـــــــــــرگرد دیگر ننگرش

آنجا در آغوش رفیقی جــــــــــــسم بی جان و رمق

اینجا هم آغوشی و من از شــــــرم می کردم عرق

..........

بایک بلیط آنجا دو تـــــــــــــــــا کردم تماشا من ولی

ای کاش می رفتم هـــــــــــــمان در سینمای اولی !

------------------------------------------------------------------------------------------------

 

شب وسکوت ... - نبراس میرابیان (ناشناس )

شب و شکوت و صدای زنی که می خواند

زنی که ناله و آهش به نوحه می مـــــــاند

نشسته خسته و در دست عکس دلدارش

به موج خاطره ها غــــــــرق گشته افکارش

ســــــــلام حاجی بی کعبه و منای مـــــن

نشسته ای و کـــــــــنارت پری به جای من

عجول بودی و رفـــــــــتی و طاقتت یک ماه

ببین تو طاقت چشمم هـــــنوز مانده به راه

رها نمودی و رفتی مــــــــــــــــرا تک و تنها

تو رفتی و مـــــن و دل ماندم غــــــــم دنیا

در آن زمانه که رفتی بــه سوی دشت بلا

مرا تو وعده نمــــــــودی بری به کرب و بلا

عزیزم از تو چه پنهان . بهـــارقسمت شد

گمان کنم که دعای تــــــو استجابت شد

چه دیر بود ولی وعـــــــــده سفر حق بود

چرا که قول تو از مــــــــــــنبعی موثق بود

یکی یکی و جدا سر نوشـــــت ما این بود

من و خیال تـــو ماه عسل چه شیرین بود

سفر به شــــــــهر حسین و زیارت عباس

سعادتی ابـــــــــــــدی بود و آخر احساس

منی که از قِبَلَت داشـــــــــــت ادعا بسیار

در آن میانه بشد پــــــاک از خودش بی زار

من از غریبی زینب چـــــــــه خوب فهمیدم

بدیدم آنچه کـــــه تـــــا آن زمان نمی دیدم

گلایه ای بنمودم شهید شـــــــــــــد شوهر

نمانده بر سر من ســــایه ای از آن همسر

نداشنیدم از او بی خــــــبر چه می خوانی

که سایه اش به سرت هست و تو نمیدانی

مکن گلایه از ایـــــــن درد و بشنــــو از زینب

کشید رنج و به زاری نــــــــــمی گشاید لب

اگر شهید تو با یک گــــــــلوله جان را باخت

به روی جسم شهیدم که اسب دشمن تاخت

یقین کـــــــــــــه وقت وداع تـــــــو بود در مدفن

ولی وداع مــــــــــــــــن و او به وقت جان کندن

اگر شهید تو را دوســـــــــــــــــــــتان وی بردند

سر برادر من بر فـــــــــــــــــــــــــــراز نی بردند

چه گویمت که نخواهـــــی بفهمی احساسم

در آن زمان که بشـــــــــد قطعه قطعه عباسم

کدام ناله بکاهـــــــــــــــــــــــــــد غم علی اکبر

چگونه با تو دهم شـــــــــــــــــــرح مسلخ اصغر

شنیده ای که چه سان گـــــشت قاسمم داماد

بجای هلهله با اشــــــــــــــــــــــک و ناله و فریاد

.....

شب وســــــــــکوت و صدای زنی کــــه می نالد

زنی که دیگــــر از این پس بـــــــه خود نمی بالد

طلوع روز جدید آسمان چـــــــــــــه غمناک است

برای عکس شهیدی کـــــــــز اشک نمناک است

 

 

   

           

[ شنبه 1388/09/07 ] [ 1 بعد از ظهر ] [ نبراس میرابیان ] [ ]

چشم و ابروی تو دیشب فتنه برپا کرده بود

شهر دل را مــــــــرکز آشوب و بلوا کرده بود

 دختر جادوگر این سحری که بر ما کرده ای

مرده را جنباند ، انگاری مســـیحا کرده بود

 نیش بر دل زد زبانــــــت مار بود انگار ، نه

اژدهائی از عصا دســتان موسی کرده بود

 ترسي از آهم نـــداری لااقل از حق بترس

آدم آدم بود اگــــــر او ترس عقبی کرده بود

 یونس از قهر الهی شد گـــــــــرفتار نهنگ

چون که آن پیغمبر حق،ترک اولی کرده بود

 هر که از روهــــــــای زیبا روی گرداند بدان

او دغل بازاست و این ازعشق حورا کرده بود

 آرزوی جنت و حور و قصورش در ســر است

ما نمائیم آنچـــه را بابای زهـــــــرا کرده بود

 النکاح سنتی گفـــت و بـــــــــه قربان لبش

نصف دین را با همین یک جمله احیا کرده بود

 روزی از کارت پشیمان می شوی آن روز من

می کنم کاری که یوســـف با زلیخا کرده بود

 

                                  

[ دوشنبه 1388/08/18 ] [ 10 بعد از ظهر ] [ نبراس میرابیان ] [ ]

پـسری داشـــت درد بـی درمان        مــادرش بــود دائـــما نــالان

 هـرچه دکتر در ایـن ولایت بود        هـمـگی رای  داده  بر سرطان

 چـنـد روزی اگـر خـدا خـواهـد         مرگ او را دهـد مجال و امان

 مـادرش چـاره ای نـدیـد مـگــر         مـتـوسـل شـدن به شاه ضمان

 مـگـر او را شـفا دهـد از غـیب         هـشـتمین اختر زمین و زمان

 بـا دعـا و ســلام راهــی کــرد          گوشه ی جان به مشهد جانان

 آب در دست و اشک در چشمان         هردوراریخت پشت پای جوان

 پــسر امــا نـبـرد فــرمــانــش          بـردش از راه سـسـتـی ایمان

 دل مادر به بوسه ای خوش کرد         درسرش داشت حیله ای پنهان

 مــن کــه ایــن چند روز دنیایـم         می روم عشق و حال با یاران

 دسـت در دسـت یـار راهی شـد         سوی ساری ورشت ولاهیجان

 روزهارا بگشت و شب تا صبح         در بـغـل داشت سینه ی جانان

 هفته ای رفت و موعد برگشت         جـانـمـازی خـریـد از تهـران

 دکـتـرش تـا دو بـاره او را دیـد         سجده ای کردو گفت یا سبحان

 پــسـر از هـوش رفت تا فـهمید         که مرض گشته بی دوا درمان

 دیـد در خـواب وقت بی هوشی         چهره ی آن امـام(ع) را خندان

 گـفـت بـا او چـرا چـنیـن کردی         بـا مـن پـای تا به سر عصیان

 پـاسـخـش داد اشـک یـک مـادر         می کـند دفع مکر صد شیطان

 التماس دعا

[ پنجشنبه 1388/08/07 ] [ 10 بعد از ظهر ] [ نبراس میرابیان ] [ ]

افـتـاده سـوار خـنــده دار اسـت         چـــون بـارش بـــرف در بهار است

ایـن آمـــدنــت چـــه ســــود دارد         وقـتــی کــه تـو را هـزار یار است

دل را بــــه جـــوانــیـــم ربـــودی          حالا چـه کـنـم که دل نـزار است

عــقــل آمــد و رهــبـر دلـم شـد          دیگر سر او به کسب و کار است

ایــن قــاطر خــوش رکــاب دیروز           امـروز نــه مــال حــمل بار است

صــبحی کــه به آن امـید بستی           اکنـون شبـهی ز شـام تار است

ایـن دخـتـر دل کـه بـود مـستـور           حــالـا بــــه تـهـــوع ویــــار است

بـیـهـوده نــزن بـــه هـیـزم آتـش          ایـن کـاسه ء آب بـی بـخار است

آنکس کـه بـه ریل خیره می شد          امــروز ســــوار بــر قــطـار است

تــریــاک دو چـشـم هـرزه ات را          آنکس بـخرد کـه بـس خمار است

آنـروز کـــه مـثـل گــل تـنـت بــود        گـفـتی کـه حریف مـن هزار است

حـالـا کــه گــلـاب تـو گــرفـتــنــد        بــر آیــنــه ات بــسی غـبـار است

افـتـاده ای و نـگیــرمــت دســت        افـسـوس که زنـدگـی قـمار است

[ جمعه 1388/08/01 ] [ 10 قبل از ظهر ] [ نبراس میرابیان ] [ ]

 

باز هـــم پائــیــز آمــد فـــــــصــل درس و مـــدرسه

بـاز هـم در خــاطــرم شــد زنــده جـبـر و هـندسـه

یــاد ایامــی کـه مـا هـر روز عـاشـق مـی شـــدیم

با نـگـاه و چـشمـکی رنــگ شـقایق مـی شـــدیم

تادل شب جـای درس و مــشق و تـمرین و حساب

نامـــه هـــا را جــای مــی دادیــم در جــلد کــــتاب

نامــه هـائـی مــملو از اشــعـار عـاشق پـیـشه ها

نـقـش قـلـب و تیر و خون و بـیسـتون و تـیشـه ها

زنـــگ اول چـــــــار راه و زنـــگ آخـــر ایــســتـــگاه

کــم تــوقــع بــود ایـــن دل ســیـر می شد با نـگاه

پـــــرسـه هـای بـی هــدف دائــم مــیان کوچه ها

دوره بـــقـــالـــی و دزدیـــــدن آلــــــوچـــــه هـــــا

دائــمــا ســاز مــخــالـــف بــی تــامل بــی درنــگ

داســتـانـهـای هــدایــت نـــشئـگی بــا دود بـنگ

عــشــق لاتــی و نــسـق در پــارکـــها و کوچه ها

بــــاز مـاشــیــن کــمیته بـــا فــرار بــچـــه هــــــا

رفـــت دوران جـــــــوانـــی در پـــی کـــار تــــبـــاه

مــانــده تـنـها یـادگـاری حـسرت و افـسوس و آه

کاش در دلــهــای مـــا جــــائــی بـرای تـرس بــود

کــاش در قــامــوس مــــا جــائی بــرای درس بود

کاش در آن روزهــا یــار مــــدرس مـــی شــدیــم

شاید اکنون مثل خیلی هــا مهندس می شدیم

کاش میشد ماهم از آن درســخوانها می شدیم

تا کـه سـر مشقی بـرای این جـوانها می شدیم

کاش آنــروزی که می کــردنــد بــیرون از کــلاس

باز می گـشتـیـم و مـی کردیـم عـجز و التـماس

کاش ناظــم فــرصتی دیگر به مــا مــی داد لیک

کـرد امــضـا عــاقــبــت اخــراج بـا خـودکـار بـیـک-

[ چهارشنبه 1388/07/22 ] [ 9 قبل از ظهر ] [ نبراس میرابیان ] [ ]

دیشب به خوابم آمدی . ای کـــــــاش بیداری نبود

ای کاش بعد از شام عشق این صبح تکراری نبود

چشم تو مستم می کند .فکر تو مدهوشم .ولی

ای کاش بــعد از مســتیش آزار هشـــــــیاری نبود

من با خیال عشــــق تو تا آســــــمان کردم سفر

ای کاش باران ســــــقوط از ایــــن سبکباری نبود

بیماری فکرت مــــرا تا مــــرز مــــردن می بـــــرد

ای کاش نسیان چـــاره ی این کهنه بیماری نبود

رفتی گــــرفتارم من و کاش ایــن گـــذار زندگــی

راه خلاصی از تــــو و بــــند گــــرفــــتاری نــــبود

من ناشناس عاشقم عمریست عاشق بوده ام

ای کاش غیر از عاشقی دراین جهان کاری نبود 

[ جمعه 1388/07/17 ] [ 6 قبل از ظهر ] [ نبراس میرابیان ] [ ]

جمعه شخصی به خانه مهمان بود          مـــیزبانــــش ولـی پریــشان بود

هـــــیچ چــــــیزی نــــــبود در خـانه          مــــرد از دعوتـــش پـشیمان بود

زن نــگاهــش بـــه مــطبخ خـــالی           و زبــــانـــش ز غــــصه نـالان بود

مــرد بـر گرد خویــش مـــــی گردید           چــون پــرنـده ای کـــه زندان بود

زن کناری نشست و با خود گفت :           کاش امـــــــروز عــــید قربان بود

مــرد پرسید : ها ؟ جــــوابش داد :          پی مگیرش که جمله هذیان بود

یا علـــــی گفت پس زجا برخاست           چــون امـیدش به مرد مردان بود

رفــــــت انــــــدر اتاق دیــــــــــگر که           یــــک النگــو به گـنجه پنهان بود

مــــرد گفتش : خـــــدا بـــــــیامرزد            پــــــدرت را کــــه مرد میدان بود

پــــس الــــنگو گــرفـت و خارج شد            مــــرد درحـــالتی که خندان بود

لــــــیک درهــــای بــــسته ی بازار            بــر امـــیدش چو خـط بطلان بود  

دســـت خالی به خانه اش رو کرد            خانه گم کرده بس که حیران بود

زد کلـــیدش به خــــانه ی دگــــری            او نـــدانــــست مـــال جیران بود

تا کــــه فـــــهـمـیـد بـا تـعـجب دید             مــرد دزدی که تـــــوی دالان بود

دزد تـا او بــدیــد پـــــنـهـان شــــد             بــه خـیالش که صاحب خان بود

گــــفت : بـا دزد بــه کــــجا جـانــا             کـــــی بــلا از بـــلا گــــریزان بود

باعجعجب گفت پس تو هم دزدی             بــه خــــیالـــم که مرد دیوان بود

پاســــخش داد با صـــــدائی کـــه             مــثل رعــدی به وقت طوفان بود

دزد خـــــود تـــــوئــــی و بـــابـایت              کـه یــقین او رئـــیس دزدان بود

دزد افـــتــــاد پــــیش او بـــــرخاک              چون مریضی که فکر درمان بود

مــــن غــــلط کـــردم و پــشیمانم              همــه اش کارهای شیطان بود

مــــرد فـــکری بـه سر زدش یکدم              کــــه بـــه آن پـیشتاز رندان بود

گفت :یک شرط دارد این بخشش             عـفو بـی شــرط کار رحمان بود

از مــن ایــن قــطعه طــــلا بستان              مـــثل زرگـــر کــه توی دکان بود

صـــــد هــزار این طلا بــیـرزد لیک              بــــهر تـــو بـــه نـــیمی ازآن بود

دزد بــیــچـــاره هــم از او بــــخرید              چــون بــهای خــلاصی جان بود

بـــعد گفـتش : بـــرو ولــی این را               تـو بــدان سـرقت از گناهان بود

بـعـد هــم بـــرون شـــد از خــانـه               قــــــــصـد او خـــریــــدن نان بود

رفــــت امـا بـه سـر زدش یک دم               فـکـر بـکـری کــه کـار وجدان بود

راه کـــــج کـــــرد ســـوی امـنـیـه               چـون امیدش به دست آنان بود

شــرح داد و بــــگـفـت با غـــــصه               قـصـه اش را به آن که دربان بود

گـفـتـش : اینجا کـمی تامـل کن               چـاره ی تـو بــدست سروان بود

بــی تـامل بــه نـزد خود خواندش               آن رئیسی که تــوی بـنیان بود

چــــون درون اتـــــاق شــــد ناگـه               روحــــش از کــالــبـد گریزان بود

بـــــا تــــعــجــب بــدیـــد واویـــــلا                دزد آنــــجـــا جــناب سروان بود

ســـــاعــــتی بــــعد با تعجب دید               مـــــرد خـــود را درون زندان بود . . .   

 

 

[ جمعه 1388/07/17 ] [ 6 قبل از ظهر ] [ نبراس میرابیان ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من کارت ویزیتی ندارم نه برای کارم نه برای شاعریم و نه حتی برای عاشقیم
لبخند من نشانه ی من است
آقا اجازه هست که من عاشقی کنم
نبراس میرابیان (ناشناس)
امکانات وب

دريافت كد بازی آنلاين تصادفی





Powered by WebGozar

روزنامه اخبار

ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ





برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب