باز هـــم پائــیــز آمــد فـــــــصــل درس و مـــدرسه
بـاز هـم در خــاطــرم شــد زنــده جـبـر و هـندسـه
یــاد ایامــی کـه مـا هـر روز عـاشـق مـی شـــدیم
با نـگـاه و چـشمـکی رنــگ شـقایق مـی شـــدیم
تادل شب جـای درس و مــشق و تـمرین و حساب
نامـــه هـــا را جــای مــی دادیــم در جــلد کــــتاب
نامــه هـائـی مــملو از اشــعـار عـاشق پـیـشه ها
نـقـش قـلـب و تیر و خون و بـیسـتون و تـیشـه ها
زنـــگ اول چـــــــار راه و زنـــگ آخـــر ایــســتـــگاه
کــم تــوقــع بــود ایـــن دل ســیـر می شد با نـگاه
پـــــرسـه هـای بـی هــدف دائــم مــیان کوچه ها
دوره بـــقـــالـــی و دزدیـــــدن آلــــــوچـــــه هـــــا
دائــمــا ســاز مــخــالـــف بــی تــامل بــی درنــگ
داســتـانـهـای هــدایــت نـــشئـگی بــا دود بـنگ
عــشــق لاتــی و نــسـق در پــارکـــها و کوچه ها
بــــاز مـاشــیــن کــمیته بـــا فــرار بــچـــه هــــــا
رفـــت دوران جـــــــوانـــی در پـــی کـــار تــــبـــاه
مــانــده تـنـها یـادگـاری حـسرت و افـسوس و آه
کاش در دلــهــای مـــا جــــائــی بـرای تـرس بــود
کــاش در قــامــوس مــــا جــائی بــرای درس بود
کاش در آن روزهــا یــار مــــدرس مـــی شــدیــم
شاید اکنون مثل خیلی هــا مهندس می شدیم
کاش میشد ماهم از آن درســخوانها می شدیم
تا کـه سـر مشقی بـرای این جـوانها می شدیم
کاش آنــروزی که می کــردنــد بــیرون از کــلاس
باز می گـشتـیـم و مـی کردیـم عـجز و التـماس
کاش ناظــم فــرصتی دیگر به مــا مــی داد لیک
کـرد امــضـا عــاقــبــت اخــراج بـا خـودکـار بـیـک-
[ اشعار طنز ]
+ نوشته شده در ساعت 9 قبل از ظهر توسط نبراس میرابیان
دیشب به خوابم آمدی . ای کـــــــاش بیداری نبود
ای کاش بعد از شام عشق این صبح تکراری نبود
چشم تو مستم می کند .فکر تو مدهوشم .ولی
ای کاش بــعد از مســتیش آزار هشـــــــیاری نبود
من با خیال عشــــق تو تا آســــــمان کردم سفر
ای کاش باران ســــــقوط از ایــــن سبکباری نبود
بیماری فکرت مــــرا تا مــــرز مــــردن می بـــــرد
ای کاش نسیان چـــاره ی این کهنه بیماری نبود
رفتی گــــرفتارم من و کاش ایــن گـــذار زندگــی
راه خلاصی از تــــو و بــــند گــــرفــــتاری نــــبود
من ناشناس عاشقم عمریست عاشق بوده ام
ای کاش غیر از عاشقی دراین جهان کاری نبود
[ اشعارعاشقانه ]
+ نوشته شده در ساعت 6 قبل از ظهر توسط نبراس میرابیان
جمعه شخصی به خانه مهمان بود مـــیزبانــــش ولـی پریــشان بود
هـــــیچ چــــــیزی نــــــبود در خـانه مــــرد از دعوتـــش پـشیمان بود
زن نــگاهــش بـــه مــطبخ خـــالی و زبــــانـــش ز غــــصه نـالان بود
مــرد بـر گرد خویــش مـــــی گردید چــون پــرنـده ای کـــه زندان بود
زن کناری نشست و با خود گفت : کاش امـــــــروز عــــید قربان بود
مــرد پرسید : ها ؟ جــــوابش داد : پی مگیرش که جمله هذیان بود
یا علـــــی گفت پس زجا برخاست چــون امـیدش به مرد مردان بود
رفــــــت انــــــدر اتاق دیــــــــــگر که یــــک النگــو به گـنجه پنهان بود
مــــرد گفتش : خـــــدا بـــــــیامرزد پــــــدرت را کــــه مرد میدان بود
پــــس الــــنگو گــرفـت و خارج شد مــــرد درحـــالتی که خندان بود
لــــــیک درهــــای بــــسته ی بازار بــر امـــیدش چو خـط بطلان بود
دســـت خالی به خانه اش رو کرد خانه گم کرده بس که حیران بود
زد کلـــیدش به خــــانه ی دگــــری او نـــدانــــست مـــال جیران بود
تا کــــه فـــــهـمـیـد بـا تـعـجب دید مــرد دزدی که تـــــوی دالان بود
دزد تـا او بــدیــد پـــــنـهـان شــــد بــه خـیالش که صاحب خان بود
گــــفت : بـا دزد بــه کــــجا جـانــا کـــــی بــلا از بـــلا گــــریزان بود
باعجعجب گفت پس تو هم دزدی بــه خــــیالـــم که مرد دیوان بود
پاســــخش داد با صـــــدائی کـــه مــثل رعــدی به وقت طوفان بود
دزد خـــــود تـــــوئــــی و بـــابـایت کـه یــقین او رئـــیس دزدان بود
دزد افـــتــــاد پــــیش او بـــــرخاک چون مریضی که فکر درمان بود
مــــن غــــلط کـــردم و پــشیمانم همــه اش کارهای شیطان بود
مــــرد فـــکری بـه سر زدش یکدم کــــه بـــه آن پـیشتاز رندان بود
گفت :یک شرط دارد این بخشش عـفو بـی شــرط کار رحمان بود
از مــن ایــن قــطعه طــــلا بستان مـــثل زرگـــر کــه توی دکان بود
صـــــد هــزار این طلا بــیـرزد لیک بــــهر تـــو بـــه نـــیمی ازآن بود
دزد بــیــچـــاره هــم از او بــــخرید چــون بــهای خــلاصی جان بود
بـــعد گفـتش : بـــرو ولــی این را تـو بــدان سـرقت از گناهان بود
بـعـد هــم بـــرون شـــد از خــانـه قــــــــصـد او خـــریــــدن نان بود
رفــــت امـا بـه سـر زدش یک دم فـکـر بـکـری کــه کـار وجدان بود
راه کـــــج کـــــرد ســـوی امـنـیـه چـون امیدش به دست آنان بود
شــرح داد و بــــگـفـت با غـــــصه قـصـه اش را به آن که دربان بود
گـفـتـش : اینجا کـمی تامـل کن چـاره ی تـو بــدست سروان بود
بــی تـامل بــه نـزد خود خواندش آن رئیسی که تــوی بـنیان بود
چــــون درون اتـــــاق شــــد ناگـه روحــــش از کــالــبـد گریزان بود
بـــــا تــــعــجــب بــدیـــد واویـــــلا دزد آنــــجـــا جــناب سروان بود
ســـــاعــــتی بــــعد با تعجب دید مـــــرد خـــود را درون زندان بود . . .
[ اشعار طنز ]
+ نوشته شده در ساعت 6 قبل از ظهر توسط نبراس میرابیان
از چـــه رو دوران مـا هنگامه ی بی داد شد
قصه ی معشوق و عاشق ناگهان فریاد شد
آنــچه را اجـداد مـا کشتند با فـهم و شعـور
سوخت/خاکستر شدوخاکسترش بربادشد
قیس چـــون معشوق خود را دید یار دیگران
قــید مجنونی زد و در گــوشه ای معتاد شد
مــا کــه با شمشیر حـق کردیم فتح آندلس
پس چه شد تا بــوش آمــد حاکم بغداد شد
علت بد بختی ما جمله در یـک جمله است
هیچ مــی دانی چرا ؟ زیــــرا خدا از یاد شد
[ اشعار طنز ]
+ نوشته شده در ساعت 5 قبل از ظهر توسط نبراس میرابیان
دل ما هـم که درونش جـنگ است
آخر جــــنگ به این نکته رسید
هرکه زیباست دلش ازسنگ است
گو برو فکر شــب و سرما کن
هر که از گـــفته مـا دلتنــگ است
عشـق بازی ندهـد نان ونمک
خانه ام بهر خودم هـم تنگ است
آخرش رفــته خـودش باز آیــد
او که اکنون به هوای جنگ است![]()
[ اشعارعاشقانه ]
+ نوشته شده در ساعت 5 قبل از ظهر توسط نبراس میرابیان
قـــــربان قــــد نازت وقــــربان نگاهت
صــد شعرفرو مانده به دیوان نگاهت
گالیله غلط گفت زمین دردوران است
دوران همه درگــــردش کیوان نگاهت
عابد به نــماز ایستد و ســجده گذارد
من ســـجده به تو آرم و ایوان نگاهت
تو مسجدی و قبله ای و صومعه ودیر
دینــم تو وایمان مــــــن ایمان نگاهت
کافرشدم ازعشقت وترسم به قیامت
ســــــوزند مرا از غـــم حرمان نگاهت
یا شاید از اقبال من و رحمت رحمــن
بخـــــــشند مرا خاطر احسان نگاهت
[ اشعارعاشقانه ]
+ نوشته شده در ساعت 5 قبل از ظهر توسط نبراس میرابیان
هیزم ازعشق و شراری از لب لعل آفرید واندر آن آتش دلم را همچنان اسپند زد
آن کبوتر را که عمری در هــوا آزاد بود با دو دانه گندم ازمهر ووفا در بند زد
تلخ بود و بد زبان اما به یک شب ناگهان معجزی از غـیب آمد بر زبانش قـند زد
چون کویری بودم و مرداد گوئی در تنم رحمتش بر پیکر من برفی از اسفند زد
[ اشعارعاشقانه ]
+ نوشته شده در ساعت 5 قبل از ظهر توسط نبراس میرابیان
چون بهاران گشت و بلبل در چمن پروازکرد
باد با لحن نسیم آمد ز نو آواز کرد
برگی آمد در خروش از لحن آواز نسیم
داد دستانش به باد و رقص را آغاز کرد
باد آغوشش گشود و برگ را در بر گرفت
برگ هم از خویش بیخود گشته ترک ناز کرد
شرح این معشوق بازی را اگر گوید تمام
معصیت کردست شاعر . مابقی را راز کرد
چون خزان و پیری آمد سبزی از آن برگ رفت
باد آمد نعره ای زد ساز را ناساز کرد
خوش نیامد دربرش آن صورت وچین وچروک
برگ را از بیخ کند و عشق از سر باز کرد
زیر پایت گر شنیدی خش خشی را در خزان
شکوه ی برگ است کاخرلب به صحبت بازکرد![]()
[ اشعارعاشقانه ]
+ نوشته شده در ساعت 5 قبل از ظهر توسط نبراس میرابیان
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1 بعد از ظهر توسط نبراس میرابیان
درباره آن مطلبی بنویسم چون خانم رییس جوابش را از اعضای انجمن دریافت کرد
شاید یک وقتی آدمها بفهمند که خودشان فقط عقل کل نیستند و نمی توانند جای دیگران فکر وعمل کنند
فقط به درخواست بعضی از دوستان که مایل بودند آن شعر را بخوانند آن را برایتان می نویسم
فقط خودتان به این پرسشها پاسخ بدهید که :
کجای این شعر مثل فحشهائیست که در دعواهای خیابانی رد و بدل میشود ؟
کجای این شعر را نمی توان برای مردم خواند ؟
آیا شما باور می کنید که این شعر موجب شود که آقای میرابیان بشود مخل اساسنامه انجمن واگر یکی
ازاعضا از او دفاع کند توهین به دیگران تلقی شود یا عامل دیگری درکار است ؟
کجای این شعر سیاسی است !!!!؟
اگر طنز و وعاشقانه جزء ادبیات نیست پس جزء چیست ؟
دکترای عشق - تــوبه کــردم مــهر کــردم ایــن دهـن تا کـه از عشقت نـگویم من سخن
لــیک ایــن دل گـرگ پیر عاشقیست تـوبـه اش مـرگ است و پایان بدن
ایــن دل زیــبا پرست خـــوب دوست سخت معتاداست برعاشق شدن
گـر کــه روزی فــارغ از یـادت شـــود درد گــیرد اســتـخوان ســـر تالگن
شــعر می گــوید بــــــرای چشم تو شـــعرهـایــش شــد چراغ انجمن
ایــن دل وامــانده در عــشقت چنان می خــرامــد گـــوئیا خــر در چمن
شــهــره گشــتم آنــقــدر کاوازه ام شـــد حـــدیــث صـــحبت زاغ وزغن
گشت وگشت وگشت بابایت شنید فــکرش از کـارش گــرفت و از مهن
تا کــه دیــدم هیبتش آن سـوی در قــلبم افــتاد از تـپـش یا بالــحسن
با زبــان خــوش رهــا کــن دخــترم یــا کــه وادارت کــنم مــن بــا زدن
آخــر ای عــلاف لات بــی ســــواد لاشخور را نیست راهـی در سمن
اف بـر ایــن دنیا وتــف بر این زمین بس خراب است آدمی در این زمن
خوب گوشش دادم اما سر به زیر دادمش مــن پاسـخی دندان شکن
با شعور این فحش هائی را که تو پشــت هـم چــیدی مــثال یک ترن
لایقش باشم ولی ایــن را بــدان مــن ز عــشق دخــترت دیـدم محن
خـــواه بـا زور و کـتـک حـالا بــزن خــواه تـبـعـیـدم کــنی ســوی عدن
نا شناسم مـن ولی در عاشقی دخــترت تـهـمـیـنـه و مــن تــهـمتن
بی ســوادم من ولی این را بدان دکــترای عــشــق دارد قــلب مـــن
مــادرت آمــد بــه داد مــن رسید حــق بـیـامـرزد پـــدر آن شــیــر زن
گــر کــفیل من نمی شد حال تو بـر مـزارم مـی فــشـاندی نــسترن
آری ای دخــتر چـنـان آسـان نبود بـستـن دل حـال مـی گـوئـی بـکن
فکرکردی این عروسک بازی است کـیـن چـنـین آسان کنی ترک وطن
کـنـدن دل نـیسـت کـار مــا مـگـر با دو دســت خود کنی این تن کفن
مـن نـباشم هرگز از عشقت جدا ایـن خیـال از فـکـر خـود بـیرون فکن
[ اشعار طنز ]
+ نوشته شده در ساعت 12 بعد از ظهر توسط نبراس میرابیان





