چشم و ابروی تو دیشب فتنه برپا کرده بود
شهر دل را مــــــــرکز آشوب و بلوا کرده بود
دختر جادوگر این سحری که بر ما کرده ای
مرده را جنباند ، انگاری مســـیحا کرده بود
نیش بر دل زد زبانــــــت مار بود انگار ، نه
اژدهائی از عصا دســتان موسی کرده بود
ترسي از آهم نـــداری لااقل از حق بترس
آدم آدم بود اگــــــر او ترس عقبی کرده بود
یونس از قهر الهی شد گـــــــــرفتار نهنگ
چون که آن پیغمبر حق،ترک اولی کرده بود
هر که از روهــــــــای زیبا روی گرداند بدان
او دغل بازاست و این ازعشق حورا کرده بود
آرزوی جنت و حور و قصورش در ســر است
ما نمائیم آنچـــه را بابای زهـــــــرا کرده بود
النکاح سنتی گفـــت و بـــــــــه قربان لبش
نصف دین را با همین یک جمله احیا کرده بود
روزی از کارت پشیمان می شوی آن روز من
می کنم کاری که یوســـف با زلیخا کرده بود
[ اشعارعاشقانه ]
+ نوشته شده در ساعت 10 بعد از ظهر توسط نبراس میرابیان
دیشب به خوابم آمدی . ای کـــــــاش بیداری نبود
ای کاش بعد از شام عشق این صبح تکراری نبود
چشم تو مستم می کند .فکر تو مدهوشم .ولی
ای کاش بــعد از مســتیش آزار هشـــــــیاری نبود
من با خیال عشــــق تو تا آســــــمان کردم سفر
ای کاش باران ســــــقوط از ایــــن سبکباری نبود
بیماری فکرت مــــرا تا مــــرز مــــردن می بـــــرد
ای کاش نسیان چـــاره ی این کهنه بیماری نبود
رفتی گــــرفتارم من و کاش ایــن گـــذار زندگــی
راه خلاصی از تــــو و بــــند گــــرفــــتاری نــــبود
من ناشناس عاشقم عمریست عاشق بوده ام
ای کاش غیر از عاشقی دراین جهان کاری نبود
[ اشعارعاشقانه ]
+ نوشته شده در ساعت 6 قبل از ظهر توسط نبراس میرابیان
دل ما هـم که درونش جـنگ است
آخر جــــنگ به این نکته رسید
هرکه زیباست دلش ازسنگ است
گو برو فکر شــب و سرما کن
هر که از گـــفته مـا دلتنــگ است
عشـق بازی ندهـد نان ونمک
خانه ام بهر خودم هـم تنگ است
آخرش رفــته خـودش باز آیــد
او که اکنون به هوای جنگ است![]()
[ اشعارعاشقانه ]
+ نوشته شده در ساعت 5 قبل از ظهر توسط نبراس میرابیان
قـــــربان قــــد نازت وقــــربان نگاهت
صــد شعرفرو مانده به دیوان نگاهت
گالیله غلط گفت زمین دردوران است
دوران همه درگــــردش کیوان نگاهت
عابد به نــماز ایستد و ســجده گذارد
من ســـجده به تو آرم و ایوان نگاهت
تو مسجدی و قبله ای و صومعه ودیر
دینــم تو وایمان مــــــن ایمان نگاهت
کافرشدم ازعشقت وترسم به قیامت
ســــــوزند مرا از غـــم حرمان نگاهت
یا شاید از اقبال من و رحمت رحمــن
بخـــــــشند مرا خاطر احسان نگاهت
[ اشعارعاشقانه ]
+ نوشته شده در ساعت 5 قبل از ظهر توسط نبراس میرابیان
هیزم ازعشق و شراری از لب لعل آفرید واندر آن آتش دلم را همچنان اسپند زد
آن کبوتر را که عمری در هــوا آزاد بود با دو دانه گندم ازمهر ووفا در بند زد
تلخ بود و بد زبان اما به یک شب ناگهان معجزی از غـیب آمد بر زبانش قـند زد
چون کویری بودم و مرداد گوئی در تنم رحمتش بر پیکر من برفی از اسفند زد
[ اشعارعاشقانه ]
+ نوشته شده در ساعت 5 قبل از ظهر توسط نبراس میرابیان
چون بهاران گشت و بلبل در چمن پروازکرد
باد با لحن نسیم آمد ز نو آواز کرد
برگی آمد در خروش از لحن آواز نسیم
داد دستانش به باد و رقص را آغاز کرد
باد آغوشش گشود و برگ را در بر گرفت
برگ هم از خویش بیخود گشته ترک ناز کرد
شرح این معشوق بازی را اگر گوید تمام
معصیت کردست شاعر . مابقی را راز کرد
چون خزان و پیری آمد سبزی از آن برگ رفت
باد آمد نعره ای زد ساز را ناساز کرد
خوش نیامد دربرش آن صورت وچین وچروک
برگ را از بیخ کند و عشق از سر باز کرد
زیر پایت گر شنیدی خش خشی را در خزان
شکوه ی برگ است کاخرلب به صحبت بازکرد![]()
[ اشعارعاشقانه ]
+ نوشته شده در ساعت 5 قبل از ظهر توسط نبراس میرابیان
درباره آن مطلبی بنویسم چون خانم رییس جوابش را از اعضای انجمن دریافت کرد
شاید یک وقتی آدمها بفهمند که خودشان فقط عقل کل نیستند و نمی توانند جای دیگران فکر وعمل کنند
فقط به درخواست بعضی از دوستان که مایل بودند آن شعر را بخوانند آن را برایتان می نویسم
فقط خودتان به این پرسشها پاسخ بدهید که :
کجای این شعر مثل فحشهائیست که در دعواهای خیابانی رد و بدل میشود ؟
کجای این شعر را نمی توان برای مردم خواند ؟
آیا شما باور می کنید که این شعر موجب شود که آقای میرابیان بشود مخل اساسنامه انجمن واگر یکی
ازاعضا از او دفاع کند توهین به دیگران تلقی شود یا عامل دیگری درکار است ؟
کجای این شعر سیاسی است !!!!؟
اگر طنز و وعاشقانه جزء ادبیات نیست پس جزء چیست ؟
دکترای عشق - تــوبه کــردم مــهر کــردم ایــن دهـن تا کـه از عشقت نـگویم من سخن
لــیک ایــن دل گـرگ پیر عاشقیست تـوبـه اش مـرگ است و پایان بدن
ایــن دل زیــبا پرست خـــوب دوست سخت معتاداست برعاشق شدن
گـر کــه روزی فــارغ از یـادت شـــود درد گــیرد اســتـخوان ســـر تالگن
شــعر می گــوید بــــــرای چشم تو شـــعرهـایــش شــد چراغ انجمن
ایــن دل وامــانده در عــشقت چنان می خــرامــد گـــوئیا خــر در چمن
شــهــره گشــتم آنــقــدر کاوازه ام شـــد حـــدیــث صـــحبت زاغ وزغن
گشت وگشت وگشت بابایت شنید فــکرش از کـارش گــرفت و از مهن
تا کــه دیــدم هیبتش آن سـوی در قــلبم افــتاد از تـپـش یا بالــحسن
با زبــان خــوش رهــا کــن دخــترم یــا کــه وادارت کــنم مــن بــا زدن
آخــر ای عــلاف لات بــی ســــواد لاشخور را نیست راهـی در سمن
اف بـر ایــن دنیا وتــف بر این زمین بس خراب است آدمی در این زمن
خوب گوشش دادم اما سر به زیر دادمش مــن پاسـخی دندان شکن
با شعور این فحش هائی را که تو پشــت هـم چــیدی مــثال یک ترن
لایقش باشم ولی ایــن را بــدان مــن ز عــشق دخــترت دیـدم محن
خـــواه بـا زور و کـتـک حـالا بــزن خــواه تـبـعـیـدم کــنی ســوی عدن
نا شناسم مـن ولی در عاشقی دخــترت تـهـمـیـنـه و مــن تــهـمتن
بی ســوادم من ولی این را بدان دکــترای عــشــق دارد قــلب مـــن
مــادرت آمــد بــه داد مــن رسید حــق بـیـامـرزد پـــدر آن شــیــر زن
گــر کــفیل من نمی شد حال تو بـر مـزارم مـی فــشـاندی نــسترن
آری ای دخــتر چـنـان آسـان نبود بـستـن دل حـال مـی گـوئـی بـکن
فکرکردی این عروسک بازی است کـیـن چـنـین آسان کنی ترک وطن
کـنـدن دل نـیسـت کـار مــا مـگـر با دو دســت خود کنی این تن کفن
مـن نـباشم هرگز از عشقت جدا ایـن خیـال از فـکـر خـود بـیرون فکن
[ اشعار طنز ]
+ نوشته شده در ساعت 12 بعد از ظهر توسط نبراس میرابیان





