پشت چــــراغ قرمز این شــــهر پر خروش
آمد کــــــــنار پنجره یک بـــــچه گل فروش
آقا بیا و گل بخــــر از من گـــــــــرسنه ام
من بار فقر مادر و خـــواهر کشم به دوش
آهنگ جالبیست چــــــــــــه باحال می زند
بگذار لحظه ای بدهـــــــــم من ترانه گوش
گفتم بیا کـــــنار من و خـــــــوب گوش کن
ای جلوه ی نداری و ای مرد سخت کوش
آمد نشست و چنـــــــد گل از او خریدم و
خوشحال بودم از کــــرم خود به ژنده پوش
یکباره گفت مرسی از این لطف .سبز شد
باشد همیشه زندگیت غـــــرق عیش ونوش
ناگــــاه دیــــدم او که برفـــــتست با خـودش
بردســـــت کیـــف پــول من و حاصل فــروش
مــبهوت و مـــات مانده کــجا رفت آن پــــسر
از بـــوقهای پشــــت سرم آمـــدم به هـــوش
گــــفتم : نـزن تـو بـوق که از دســت این دلم
چـــون رادیـــات مــــغز من آورده است جـــوش
[ اشعار طنز ]
+ نوشته شده در ساعت 5 بعد از ظهر توسط نبراس میرابیان
مرد آهسته در دکـــــــــان بست
رفت وپشت رل ماشین بنشست
راه افتاد به ســــــــــــــوی منزل
تاکند روز خــــــــــــــودش را کامل
همسرش مـــــنتظرش در خانه
می زند موی ســــــرش را شانه
می کند پنجره را بــــــاز و نگاه
می نماید زن مــــــشتاق به راه
باد آرام شــــــــــب زیبائیست
وای امشب چه شبی رویائیست
مرد هم توی ترافــــیک غروب
می شود باز اســــــیر و مغلوب
عابران در گذر از هر دو طرف
می دویدند پی کـــــــار و هدف
خواست قدری به جلوتر برود
ناگهان دید کــــسی می گذرد
خانم از راه گــــــذر کرد ولی
با خودش بــــرد از آن مرد دلی
کردباگوشه ء چشـــمش نازی
مرد هم باخــت دلش در بازی
شصت پا تا نوک مـــــوها لرزید
تا که آن عشوهء شیرین رادید
دوسه متری پی اورفت وسپس
نقطه چین شرح نمی گویم بس
...
ساعتی بعد پس از سیری کام
خوردن گوشت از آن ذبح حرام
راهی منزل خود شـــد آن مرد
خسته بی حوصله باگامی سرد
زن که پرسید:عزیزم دیر است
گفت ذهنم همه جا درگیر است
صبح تاشب پی یک لقمهءنان
می دوم گـــــیر نده خانم جان
شمعم و خاطر تو می سوزم
خسته ام خسته تر از هر روزم
...
رفت مرد و به اتاقش خوابید
عشوه و نــــــاز زنش را نخرید
زن پتو بر تن مـــردش انداخت
نظری بر تن ســـردش انداخت
گفت بی چاره گرسنه خوابید
بعد هم خم شد و اورا بوسید
...
سوخت نامرد از آن بوسهءگرم
تا سحرکردعرق از سر شرم
...
[ اشعار طنز ]
+ نوشته شده در ساعت 8 بعد از ظهر توسط نبراس میرابیان
برگزار شد
به من هم زنگ زدند گفتند بیا . همایش برگزار شد خیلیها شعر خوانی کردند الحق والانصاف شعرهای
زیبائی هم خوانده شد اما نمی دانم به لطف حروف الفبا که اسم و فامیل ما همه اش آخر میشود یا به
لطف وقت کم یا قسمت نوبت ما نشد شعر بخوانیم
به هر حال ضرری که نداشت کلی هم استفاده کردیم اول اینکه کلی شعر گوش دادیم دوم اینکه خیلی از
دوستان را که خیلی وقت بود ندیده بودیم دیدیم دوتا معذرت خواهی گیرمان آمد یکی خصوصی و یکی
عمومی وازهمه مهمتر اینکه ظهر نهار یک چلو مرغ خوردیم جای شما خالی
حالا آن دوتا شعری که قرار بود بخوانم ولی نخواندم را برایتان می نویسم خیلی ممنون ........
دوفیلم با یک بلیط - نبراس میرابیان (ناشناس)
یک روز رفتم سینما تـــــــــــا بـــــــــــــا هنر حالی کنم
این قلب و روح خســــــــــــته را از درد و غم خالی کنم
یک فیلم عشقی بود امـــــــــــــا صــــف آن خیلی بلند
من هم نمی آمد خوشـــــــــــــــــم از داستانهای چرند
یک فیلم دیگر بود امــــــــــــــــــــــا محورش بود اعتیاد
تا دیدم اســـــمش را بدهکاری هـــــــــــمه آمد به یاد
در سینمای دیگــــــــری یک فیلم بـــــــا موضوع جنگ
این فیلم بهتر بـــــــــــــود از معشوقه و دود و سرنگ
آرام و خلوت بود هـــــــــــم در گیشه و هم سالنش
از درد بی کاری نـــــــــــــــگهبان لاک می زد ناخنش
رفتم درون سالنــــــــــــــــــش تاریک بود و بس خنک
چندین نفر آنجا مــــــــــــــــــــثال خار در دشت نمک
تا فیلم شد آغاز مــــــــــــــــن محو تماشایش شدم
با هر شهیدی شاهـــد و هم رزم و هم پایش شدم
اما ردیفی آنـــــــــــــــــــــــــــــطرفتر بود بزم دیگری
یک جفت آدم داشــــــــــــــــــــتند انگار عزم دیگری
گفتم نگاهم را نرو آن ســــمت عیب است ای پسر
شاید که بر هم محرمــــــــــند و نیست انگاری دگر
اما مگر می شد که از آن صـــــــحنه ها غافل شوم
گاهی به نقش پرده و گاهی به این سو می شدم
آنجا حلالم کن بیا تا مــــــــــــــــــن ببوسم روی تو
اینجا گذر شــــــــــد بوسه و قربان آن ابــــــروی تو
آنجا به خشم و کین پر از خــــــون پیکر سرباز شد
اینجا به ناز و غــــــــــــمزه ای دستار از سر باز شد
آنجاتنفس می دهد یــــــــــــــک یار بر همسنگرش
اینجا شبیهش صحنه ای .بـــــــــــرگرد دیگر ننگرش
آنجا در آغوش رفیقی جــــــــــــسم بی جان و رمق
اینجا هم آغوشی و من از شــــــرم می کردم عرق
..........
بایک بلیط آنجا دو تـــــــــــــــــا کردم تماشا من ولی
ای کاش می رفتم هـــــــــــــمان در سینمای اولی !
------------------------------------------------------------------------------------------------
شب وسکوت ... - نبراس میرابیان (ناشناس )
شب و شکوت و صدای زنی که می خواند
زنی که ناله و آهش به نوحه می مـــــــاند
نشسته خسته و در دست عکس دلدارش
به موج خاطره ها غــــــــرق گشته افکارش
ســــــــلام حاجی بی کعبه و منای مـــــن
نشسته ای و کـــــــــنارت پری به جای من
عجول بودی و رفـــــــــتی و طاقتت یک ماه
ببین تو طاقت چشمم هـــــنوز مانده به راه
رها نمودی و رفتی مــــــــــــــــرا تک و تنها
تو رفتی و مـــــن و دل ماندم غــــــــم دنیا
در آن زمانه که رفتی بــه سوی دشت بلا
مرا تو وعده نمــــــــودی بری به کرب و بلا
عزیزم از تو چه پنهان . بهـــارقسمت شد
گمان کنم که دعای تــــــو استجابت شد
چه دیر بود ولی وعـــــــــده سفر حق بود
چرا که قول تو از مــــــــــــنبعی موثق بود
یکی یکی و جدا سر نوشـــــت ما این بود
من و خیال تـــو ماه عسل چه شیرین بود
سفر به شــــــــهر حسین و زیارت عباس
سعادتی ابـــــــــــــدی بود و آخر احساس
منی که از قِبَلَت داشـــــــــــت ادعا بسیار
در آن میانه بشد پــــــاک از خودش بی زار
من از غریبی زینب چـــــــــه خوب فهمیدم
بدیدم آنچه کـــــه تـــــا آن زمان نمی دیدم
گلایه ای بنمودم شهید شـــــــــــــد شوهر
نمانده بر سر من ســــایه ای از آن همسر
نداشنیدم از او بی خــــــبر چه می خوانی
که سایه اش به سرت هست و تو نمیدانی
مکن گلایه از ایـــــــن درد و بشنــــو از زینب
کشید رنج و به زاری نــــــــــمی گشاید لب
اگر شهید تو با یک گــــــــلوله جان را باخت
به روی جسم شهیدم که اسب دشمن تاخت
یقین کـــــــــــــه وقت وداع تـــــــو بود در مدفن
ولی وداع مــــــــــــــــن و او به وقت جان کندن
اگر شهید تو را دوســـــــــــــــــــــتان وی بردند
سر برادر من بر فـــــــــــــــــــــــــــراز نی بردند
چه گویمت که نخواهـــــی بفهمی احساسم
در آن زمان که بشـــــــــد قطعه قطعه عباسم
کدام ناله بکاهـــــــــــــــــــــــــــد غم علی اکبر
چگونه با تو دهم شـــــــــــــــــــرح مسلخ اصغر
شنیده ای که چه سان گـــــشت قاسمم داماد
بجای هلهله با اشــــــــــــــــــــــک و ناله و فریاد
.....
شب وســــــــــکوت و صدای زنی کــــه می نالد
زنی که دیگــــر از این پس بـــــــه خود نمی بالد
طلوع روز جدید آسمان چـــــــــــــه غمناک است
برای عکس شهیدی کـــــــــز اشک نمناک است
[ اشعار مذهبی ]
+ نوشته شده در ساعت 1 بعد از ظهر توسط نبراس میرابیان
پـسری داشـــت درد بـی درمان مــادرش بــود دائـــما نــالان
هـرچه دکتر در ایـن ولایت بود هـمـگی رای داده بر سرطان
چـنـد روزی اگـر خـدا خـواهـد مرگ او را دهـد مجال و امان
مـادرش چـاره ای نـدیـد مـگــر مـتـوسـل شـدن به شاه ضمان
مـگـر او را شـفا دهـد از غـیب هـشـتمین اختر زمین و زمان
بـا دعـا و ســلام راهــی کــرد گوشه ی جان به مشهد جانان
آب در دست و اشک در چشمان هردوراریخت پشت پای جوان
پــسر امــا نـبـرد فــرمــانــش بـردش از راه سـسـتـی ایمان
دل مادر به بوسه ای خوش کرد درسرش داشت حیله ای پنهان
مــن کــه ایــن چند روز دنیایـم می روم عشق و حال با یاران
دسـت در دسـت یـار راهی شـد سوی ساری ورشت ولاهیجان
روزهارا بگشت و شب تا صبح در بـغـل داشت سینه ی جانان
هفته ای رفت و موعد برگشت جـانـمـازی خـریـد از تهـران
دکـتـرش تـا دو بـاره او را دیـد سجده ای کردو گفت یا سبحان
پــسـر از هـوش رفت تا فـهمید که مرض گشته بی دوا درمان
دیـد در خـواب وقت بی هوشی چهره ی آن امـام(ع) را خندان
گـفـت بـا او چـرا چـنیـن کردی بـا مـن پـای تا به سر عصیان
پـاسـخـش داد اشـک یـک مـادر می کـند دفع مکر صد شیطان
التماس دعا
[ اشعار مذهبی ]
+ نوشته شده در ساعت 10 بعد از ظهر توسط نبراس میرابیان
افـتـاده سـوار خـنــده دار اسـت چـــون بـارش بـــرف در بهار است
ایـن آمـــدنــت چـــه ســــود دارد وقـتــی کــه تـو را هـزار یار است
دل را بــــه جـــوانــیـــم ربـــودی حالا چـه کـنـم که دل نـزار است
عــقــل آمــد و رهــبـر دلـم شـد دیگر سر او به کسب و کار است
ایــن قــاطر خــوش رکــاب دیروز امـروز نــه مــال حــمل بار است
صــبحی کــه به آن امـید بستی اکنـون شبـهی ز شـام تار است
ایـن دخـتـر دل کـه بـود مـستـور حــالـا بــــه تـهـــوع ویــــار است
بـیـهـوده نــزن بـــه هـیـزم آتـش ایـن کـاسه ء آب بـی بـخار است
آنکس کـه بـه ریل خیره می شد امــروز ســــوار بــر قــطـار است
تــریــاک دو چـشـم هـرزه ات را آنکس بـخرد کـه بـس خمار است
آنـروز کـــه مـثـل گــل تـنـت بــود گـفـتی کـه حریف مـن هزار است
حـالـا کــه گــلـاب تـو گــرفـتــنــد بــر آیــنــه ات بــسی غـبـار است
افـتـاده ای و نـگیــرمــت دســت افـسـوس که زنـدگـی قـمار است
[ اشعار طنز ]
+ نوشته شده در ساعت 10 قبل از ظهر توسط نبراس میرابیان
باز هـــم پائــیــز آمــد فـــــــصــل درس و مـــدرسه
بـاز هـم در خــاطــرم شــد زنــده جـبـر و هـندسـه
یــاد ایامــی کـه مـا هـر روز عـاشـق مـی شـــدیم
با نـگـاه و چـشمـکی رنــگ شـقایق مـی شـــدیم
تادل شب جـای درس و مــشق و تـمرین و حساب
نامـــه هـــا را جــای مــی دادیــم در جــلد کــــتاب
نامــه هـائـی مــملو از اشــعـار عـاشق پـیـشه ها
نـقـش قـلـب و تیر و خون و بـیسـتون و تـیشـه ها
زنـــگ اول چـــــــار راه و زنـــگ آخـــر ایــســتـــگاه
کــم تــوقــع بــود ایـــن دل ســیـر می شد با نـگاه
پـــــرسـه هـای بـی هــدف دائــم مــیان کوچه ها
دوره بـــقـــالـــی و دزدیـــــدن آلــــــوچـــــه هـــــا
دائــمــا ســاز مــخــالـــف بــی تــامل بــی درنــگ
داســتـانـهـای هــدایــت نـــشئـگی بــا دود بـنگ
عــشــق لاتــی و نــسـق در پــارکـــها و کوچه ها
بــــاز مـاشــیــن کــمیته بـــا فــرار بــچـــه هــــــا
رفـــت دوران جـــــــوانـــی در پـــی کـــار تــــبـــاه
مــانــده تـنـها یـادگـاری حـسرت و افـسوس و آه
کاش در دلــهــای مـــا جــــائــی بـرای تـرس بــود
کــاش در قــامــوس مــــا جــائی بــرای درس بود
کاش در آن روزهــا یــار مــــدرس مـــی شــدیــم
شاید اکنون مثل خیلی هــا مهندس می شدیم
کاش میشد ماهم از آن درســخوانها می شدیم
تا کـه سـر مشقی بـرای این جـوانها می شدیم
کاش آنــروزی که می کــردنــد بــیرون از کــلاس
باز می گـشتـیـم و مـی کردیـم عـجز و التـماس
کاش ناظــم فــرصتی دیگر به مــا مــی داد لیک
کـرد امــضـا عــاقــبــت اخــراج بـا خـودکـار بـیـک-
[ اشعار طنز ]
+ نوشته شده در ساعت 9 قبل از ظهر توسط نبراس میرابیان
جمعه شخصی به خانه مهمان بود مـــیزبانــــش ولـی پریــشان بود
هـــــیچ چــــــیزی نــــــبود در خـانه مــــرد از دعوتـــش پـشیمان بود
زن نــگاهــش بـــه مــطبخ خـــالی و زبــــانـــش ز غــــصه نـالان بود
مــرد بـر گرد خویــش مـــــی گردید چــون پــرنـده ای کـــه زندان بود
زن کناری نشست و با خود گفت : کاش امـــــــروز عــــید قربان بود
مــرد پرسید : ها ؟ جــــوابش داد : پی مگیرش که جمله هذیان بود
یا علـــــی گفت پس زجا برخاست چــون امـیدش به مرد مردان بود
رفــــــت انــــــدر اتاق دیــــــــــگر که یــــک النگــو به گـنجه پنهان بود
مــــرد گفتش : خـــــدا بـــــــیامرزد پــــــدرت را کــــه مرد میدان بود
پــــس الــــنگو گــرفـت و خارج شد مــــرد درحـــالتی که خندان بود
لــــــیک درهــــای بــــسته ی بازار بــر امـــیدش چو خـط بطلان بود
دســـت خالی به خانه اش رو کرد خانه گم کرده بس که حیران بود
زد کلـــیدش به خــــانه ی دگــــری او نـــدانــــست مـــال جیران بود
تا کــــه فـــــهـمـیـد بـا تـعـجب دید مــرد دزدی که تـــــوی دالان بود
دزد تـا او بــدیــد پـــــنـهـان شــــد بــه خـیالش که صاحب خان بود
گــــفت : بـا دزد بــه کــــجا جـانــا کـــــی بــلا از بـــلا گــــریزان بود
باعجعجب گفت پس تو هم دزدی بــه خــــیالـــم که مرد دیوان بود
پاســــخش داد با صـــــدائی کـــه مــثل رعــدی به وقت طوفان بود
دزد خـــــود تـــــوئــــی و بـــابـایت کـه یــقین او رئـــیس دزدان بود
دزد افـــتــــاد پــــیش او بـــــرخاک چون مریضی که فکر درمان بود
مــــن غــــلط کـــردم و پــشیمانم همــه اش کارهای شیطان بود
مــــرد فـــکری بـه سر زدش یکدم کــــه بـــه آن پـیشتاز رندان بود
گفت :یک شرط دارد این بخشش عـفو بـی شــرط کار رحمان بود
از مــن ایــن قــطعه طــــلا بستان مـــثل زرگـــر کــه توی دکان بود
صـــــد هــزار این طلا بــیـرزد لیک بــــهر تـــو بـــه نـــیمی ازآن بود
دزد بــیــچـــاره هــم از او بــــخرید چــون بــهای خــلاصی جان بود
بـــعد گفـتش : بـــرو ولــی این را تـو بــدان سـرقت از گناهان بود
بـعـد هــم بـــرون شـــد از خــانـه قــــــــصـد او خـــریــــدن نان بود
رفــــت امـا بـه سـر زدش یک دم فـکـر بـکـری کــه کـار وجدان بود
راه کـــــج کـــــرد ســـوی امـنـیـه چـون امیدش به دست آنان بود
شــرح داد و بــــگـفـت با غـــــصه قـصـه اش را به آن که دربان بود
گـفـتـش : اینجا کـمی تامـل کن چـاره ی تـو بــدست سروان بود
بــی تـامل بــه نـزد خود خواندش آن رئیسی که تــوی بـنیان بود
چــــون درون اتـــــاق شــــد ناگـه روحــــش از کــالــبـد گریزان بود
بـــــا تــــعــجــب بــدیـــد واویـــــلا دزد آنــــجـــا جــناب سروان بود
ســـــاعــــتی بــــعد با تعجب دید مـــــرد خـــود را درون زندان بود . . .
[ اشعار طنز ]
+ نوشته شده در ساعت 6 قبل از ظهر توسط نبراس میرابیان
از چـــه رو دوران مـا هنگامه ی بی داد شد
قصه ی معشوق و عاشق ناگهان فریاد شد
آنــچه را اجـداد مـا کشتند با فـهم و شعـور
سوخت/خاکستر شدوخاکسترش بربادشد
قیس چـــون معشوق خود را دید یار دیگران
قــید مجنونی زد و در گــوشه ای معتاد شد
مــا کــه با شمشیر حـق کردیم فتح آندلس
پس چه شد تا بــوش آمــد حاکم بغداد شد
علت بد بختی ما جمله در یـک جمله است
هیچ مــی دانی چرا ؟ زیــــرا خدا از یاد شد
[ اشعار طنز ]
+ نوشته شده در ساعت 5 قبل از ظهر توسط نبراس میرابیان





